تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 460

مساهمون:

ص٤٦٠
اما اينمرد بازارى كيست و بكدام فضيلت ميوه باغ مرا تواند خورد و مقارن اينحال گريبان آن بيچاره را گرفته بر زمين افكند و هردو دستش را بربست و روى بسپاهى نهاده گفت من بنده علما و ساداتم تو ندانستهء كه من خراج اين باغ را به تمام و كمال بپادشاه داده‌ام و حقى در ذمت من نمانده اگر ائمه و سادات بر جان و دل من حكم كنند در آنباب مضايقه ندارم اما تو كيستى و بچه جهة بباغ من آمدهء او را نيز بر زمين كوفته و - دو دست از پس پشت بستش چو سنگ - آنگاه روى بدانشمند نهاده گفت همهء عالم بندگان ساداتند و عزت و حرمت داشتن ايشان بر امت از جملهء فرايض است اما تو كه دعوى علم ميكنى بچه تأويل بى اجازت بباغ مردم ميروى و هر جاهليكه خود را دانشمند داند و مال مسلمانانرا بر خويش حلال داند سزاوار تأديب و لايق تعذيب باشد او را نيز ادبى بليغ كرده مقيد ساخت بعداز آن متوجه علوى شده گفت ايمدعى نااهل و اى بيمروت صاحب جهل بچه سبب بيرخصت من بباغ من درآمده‌اى با آنكه مال امت بر علويان حلال نيست مگر خمس و از آن جمله چيزى نزد من نيست او را نيز گرفته مقيد ساخت و بدين تدبير چهار كس را در قيد كرد و بهاى انگور از ايشان استيفا نمود غرض از اين حكايت آنست كه آدمى بايد كه در جميع امور فكر متين و عقل دوربين را مقتدا سازد و در سرانجام مهام با ايشان قرعهء مشورت دراندازد تا باحسن وجهى به مقصد و مطلب فايز گردد .

فصل ششم از جزو سوم در نوادر احكام معبران و احوال ايشان

علم تعبير در ميان علما و حكما شهرت تمام دارد و قصه يوسف بر صحت رؤياى صالحه دليلى واضح و برهانى ساطع است

حكايت : آورده‌اند كه چون ميان اسكندر و دارا مخاصمت و منازعت بدور و دراز انجاميد

اسكندر شبى در انديشه قضيه دارا بخواب رفته در واقعه چنان ديد كه با دارا كشتى ميگرفت ناگاه او را بر زمين زده اسكندر بر روى زمين بماند ذو القرنين بيدار شده از اينواقعه بغايت خوفناك گشت و خواب خود را با ارسطو تقرير نمود معلم اول گفت پادشاه را از اينجهة انديشه بخاطر راه نبايد داد كه زمين مملكت دارا به تصرف تو خواهد آمد چه دارا ترا بر روى زمين انداخت و پادشاه از زمين برنخاست و اينكه ملك بر روى زمين ماند دليل برآنستكه ملك در تصرف ملازمان حضرت بماند و بعداز