اين اثنا پدر او از قلت مال و كثرت عيال مضطرب شده صورت حال با پسر تقرير نمود پسر گفت اگر قبل از اين مرا واقف ميساختيد كه قليلى از مال مانده بود در باب مهم شما فكرى ميكردم اما اكنون نيز سعى خود بتقديم رسانم چون متاع فضل مرا در اينشهر رواجى نيست بايد كه از اينديار سفر كنم پس با پدر و مادر بديار فارس آمده بمجلس پادشاه آنولايت شتافت و قصيدهايكه در مدح او گفته بود خواند پادشاه چون بغايت فضيلت دوست بود و همواره برعايت ارباب علم مىپرداخت بر زبان راند كه ايجوان حاجت خود را بيان نماى تا به ترتيب حاجت خود اشارت نمايم جوان گفت كنيزكى و غلامى دارم التماس مينمايم كه ملك اسبى و جوشنى به من دهد و من آن كنيز و غلام را برسم رهن در پيش پادشاه بگذارم ملك گفت ما بىرهن آنچه خواهى مهيا داريم جوان بر زبان راند كه التماس من آنست كه ايشان در خدمت پادشاه باشند پادشاه فرمود كه ملتمس جوانرا بانجاح مقرون ساختند جوان بروم رفته به خدمت وزير قيصر كه مردى حكيم طبيعت بود توسل جست و وزير او را مردى فاضل و دانشمند يافته در رعايت او كوشيد و از مقصدش سؤال نمود جوان گفت بهواى خواستگارى دختر قيصر اينراه دور و دراز پيمودهام و بهوس كعبهء وصال او مفارقت و مهاجرت اوطان اختيار نمودهام وزير گفت هيهات دست از اين طمع خام بدار كه اين صيديست كه در دام هركس نيايد و لقمهايست كه بكام هركس فرونرود و بسا سر كه در هواى او از مصاحبت بدن دور مانده و بسا جان كه در آرزوى او بباد رفت .
عالم تمام پر ز شهيدان فتنه گشت * ترك مرا خدنك بلا در گمان هنوز
جوان جوابداد كه :
گر بمانديم زنده بردوزيم * جامهء كز فراق چاك شده
ور بمرديم عذر ما بپذير * اى بسا آرزو كه خاك شده
وزير ببارگاه قيصر آمده از اراده جوان قيصر را اعلام داد و قيصر از اينمعنى در خشم شده گفت لايق مردم خردمند نباشد كه سخن هرمجهوليرا كه سوداى باطل در دماغ او جايگرفته باشد در خدمت پادشاهان عرض كردن خصوصا چنين ارادهئيكه از وى بوى خون ميآيد و چنان از اين سخن در غضب شد كه هواى قتل وزير در خاطرش متمكن گشت و بنابر آنكه وزير از بزرگان روم و اهل آنديار بود نتوانست كه او را