تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 453

مساهمون:

ص٤٥٣

حكايت : آورده‌اند كه جالينوس از جوانى صاحب جمال سخنى پرسيد

و جوان جوابى درشت گفت حكيم فرمود اناء ذهب فيه خل

حكايت : بقراط حكيم در حكمت طبيعى سخن ميگفت شخصى معارض او گشته

گفت مردم اينسخن از تو قبول ندارند حكيم گفت سخنيكه در نفس الامر صدق و صواب باشد بر من لازم نيست كه مردم را تكليف نمايم تا از من قبول نمايند

حكايت : مؤبد مؤبدان يعنى اقضى القضات كه هم در زمان قباد و هم در عهد نوشيروان متقلد منصب مذكور بود

نوبتى در فصل بهار كه مردم چهارپايان خود را بعلف داده بودند بامداد با قباد شهريار سوار شده و ركاب بركاب او ميراند و قباد از او در حكمت سخنان مىپرسيد در آن اثنا مركب مؤبد كه شب علف بسيار خورده بود بدفع فضلات قوايم خود را از سم تا دم بيالود و مؤبد از آنصورت منفعل شده پادشاه براى دفع انفعال او سخنى در ميان انداخته پرسيد كه آداب صحبت ملوك بيان نماى مؤبد گفت يكى از آداب صحبت پادشاهان آنست كه در شبيكه بامدادان با پادشاه سوارى كنند بايد كه مركب خود را علف كمتر دهند تا موجب انفعال نگردد

حكايت : جاهلى بر سبيل تعرض با حكيمى گفت چرا از دهان تو بوى بد ميآيد

حكيم بر زبان آورد كه از بس معايب تو در سينه نگاه داشته‌ام در نفسم سرايت كرده

حكايت : آورده‌اند كه يكى از قياصره روم دخترى داشت كه اندر سلسله زلف خم اندر خمش عقل در زنجير بود

و از صباحت جمالش صبح صادق بىشور .
روئى چگونه روئى ، روئى چو آفتابى * موئى چگونه موئى هر حلقه پيچ و تابى
و ايندختر مقرر كرده بود كه هركه ارادهء خطبهء او نمايد ده مسئله او را جواب گويد و همچنين مرد ده مسئله از دختر سؤال كند اگر مرد از سؤال دختر عاجز آيد كشته گردد و اگر دختر در جواب مسائل مرد فروماند به تزويج او رضا دهد و اگر هردو مسائل يكديگر جواب گويند به حكم اذا تعارضا تساقطا هيچيك از اين دو امر يعنى قتل و تزويج بوقوع نه‌انجامد و بسيارى از مردم هواى وصال آن سنگين دل سيمين - عذار نموده بنابر آنكه از عهدهء سؤالات او بيرون نميآمدند بقتل ميرسيدند و در ولايت عراق مردى صاحب ثروت پسرى داشت كه طبيعت او بعلم حكمت بلكه مجموع علوم ملايمتى داشت پدر چون موافقت سليقهء او را بكسب فضايل ملاحظه نموده هرچه داشت دربارهء او صرف كرد تا پسر در علم بدرجهء رسيد كه ما فوق آن متصور نبود در