ز آسيب چنبر فلك اندر فراز آن * بر كنگره خميده رود مرد پاسبان
بخاطر رسيد كه شايد رخنه يا روزنى در آن باشد كه بدرون حصار توان رفت بعد از تفحص بسيار معلوم گشت كه هيچ رخنه در آن نيست نقبى زديم تا از راه نقب بحصار در آئيم چون به آب رسيديم معلوم شد كه بانى آن بار اول زمين را به آب رسانيده بعد از آن مس در آن ريخته عاقبت فرمودم تا منارهء مقابل آنباره بنا كردند و چون مناره شصت ذرع ارتفاع يافته مقابل آنباره شد شخصى را فرمودم تا بباره برآمد چون نظرش بجانب حصار افتاد خندهء بقهقهه زده خود را بآنطرف انداخت ديگرى به بالا رفته او را نيز همان حال پيش آمد مردم از ارتكاب آن امتناع نمودند تا سه روز اقرباى آن دو كس بنواحى حصار ميرفتند و ايشانرا آواز ميدادند اما هيچ جوابى نميشنيدند آخر الامر منادى كردم كه هركه بآنمناره رفته به طرف شهر نگرد و خبرى معلوم كند هزار مثقال طلا به او دهم مردى گفت من قبول اينحركت ميكنم به شرط آنكه جمعى از اهل قوت ريسمانى بر كمر من بندند و چون خواهم كه خود را بحصار اندازم ايشان ريسمانرا بكشند بر آن جمله عمل نمودند و چون آنشخص جانب حصار نگاه كرد خنده زده بآنجانب متمايل گشت آنجماعت ريسمان محكم كشيدند از قوت آنطايفه و شدت جذب حصار ميان آنمرد دوپاره شده نصف بالا در حصار افتاد و نصف زيرين به پائين آمد و چون مراجعت نموديم بموضعى رسيديم كه سنگهاى قيمتى عظيم هريك به طول و عرض صد گز تراشيده انداخته بودند و بر آن نقش كرده كه اين از سليمان داود است و در آن نزديكى جنگلى به نظر ما آمد كه نزديك به آن جنگل ميلى ساخته بودند و بر آن ميل نوشته كه زنهار از اينموضع تجاوز منمائيد كه خطرى عظيم است فرمود تا شخصيكه اسبى جلد داشت بميان جنگل درآمد چون آنمرد بجنگل رسيد جانوران به صورت مورچه اما هريك در بزرگى برابر گوسفندى از آن جنگل بيرون آمدند چنان كه كثرت عدد ايشان الى غير النهايه بود آن اسب را با سوار پارهپاره كرده بخوردند
حكايت : آوردهاند كه دو تن نزد قاضى شريح آمدند
و يكى بر ديگرى مالى خطير دعوى ميكرد و آنديگر انكار صرف مينمود و سخنان ميگفت در ميان گفتگوى قاضى از منكر سخنى شنيد كه متضمن باقرار بود بيقين دانست كه آنمرد حيله مىكند حكم باداى مال فرمود منكر فرياد برآورد كه ايها القاضى هنوز گواه گواهى نداده چگونه حكم