گفت نى بر زبان آورد كه تأثيرات فلك در عالم كون و فساد از اين بابت است كه عزيزانرا خوار گرداند و ذليلانرا بمرتبهء عزت رساند .
فلك دون نواز يك چشمست * و آن يكى هم ميان سر دارد
هر خريرا كه دم بدست گرفت * چون عزيزانش معتبر دارد
بردش تا فراز ديده خويش * چون ببيند كه دم خر دارد
زندش بر زمين كه خورد شود * خر ديگر بجاش بردارد
حكايت : آوردهاند كه روزى شخصى با افلاطون گفت كه فلان عامل ذكر خير تو بسيار گفت
حكيم لحظهء متأمل شد آنمرد گفت اى حكيم من چه گفتم كه تو چنين متأمل گشتى جوابداد كه تفكر من از قول تو نيست مىانديشم كه در ذات من چه نقص سانح شده كه در ميان من و آنجاهل نسبتى پيدا گشته است و پسند خاطر او افتادهام
حكايت : آوردهاند كه نوبتى معلم اول ارسطاطاليس از اسكندر رخصت طلبيد
كه به وطن خود رود و اسكندر او را مرخص ساخته در اينوقت خبر رسيد كه در فلان ولايت در دامن كوهى جانورى ظاهر گشته است بر شكل نيمه تن آدمى و هركرا نظر بر وى افتد فى الفور بميرد اهل آنولايت متفرق گشتهاند و آنديار خراب شده اسكندر با حكما مشورت نموده و هيچكس را در باب دفع آنجانور كثير الضرر سخنى بخاطر نرسيد ذو القرنين همانساعت باحضار استاد مثال داده صورت واقعه را بيانكرد حكيم فرمود تا آئينهاى ساختند كه قطر آن سه گز بود و امر كرد تا آن آئينه را بر چيزى نصب كردند و شخصى در عقب آن پنهان گرديد و متوجه مكان آنحيوان شد چون نظر آن جانور به آن آئينه آفتاد متوجه آن شده چون نزديك رسيد على الفور قالب تهيكرد اسكندر از حكيم پرسيد كه حكمت در اين چه بود معلم اول جوابداد كه اينجانوريست كه بعداز چند هزار سال يك بار موجود گردد و در دو چشم او سميست قاتل كه هركرا نظر بر چشم او افتد بميرد چون او نظر در آئينه كرد صورت چشم خود را ديد آنسم بوى راجع گشت
حكايت : در كتب طب مسطور است كه در ديار مشرقى مارى است
طول قامت او يك شبر و بر سر آن حيه سه تار موى رسته بنابراين بمكلله موسوم گشته است و در سالى سه ماه ظاهر گردد و خداوند عليم و مدبر حكيم اهل آنديار را به زمان خروج آن افعى دانا ساخته تا در آن اوان بصحرا نميروند و چون آنمار ظاهر گردد ؛ هيچ ذيحيات از يكفرسخ در يك