و اين قطعه از اشعار دقيقى است :
يارى گزيدم از همه مردم پرىنژاد * زان شد ز پيش چشم من امروز چونپرى
لشكر برفت و آن بت لشكرشكن برفت * هرگز مباد كسكه دهد دل بلشكرى
فصل چهارم در ذكر شمهء از احوال مغنيان و مخترع علم موسيقى و منشأ اختراع آن فن
آوردهاند كه فيثاغورث كه از اكابر حكماى قديم است بخواب ديد كه فردا بفلان موضع گذر كن تا سرى از اسرار حكمت بر تو منكشف گردد و حكيم بامداد به آن سمت شتافت چون ببازار آهنگران رسيد ديد كه استاد حدادان آهن از كوره بيرون آورده ميكوفت و از اصطكاك آن دو جرم ثقيل آوازى مسموع ميگرديد با خود گفتكه آنخواب اينجا بظهور خواهد پيوست حكيم آنجا ايستاده آن اصواترا با يكديگر نسبت ميداد خواستكه نوعى نمايد و تعبيهء سازد كه از آن تعبيه اصوات مختلفه ظاهر سازد موئى برداشته يكسر آن را در دهان گرفت و ناخن بر آن زد آوازى چند از او برآمد چون آنموى ضعيف بود آن را با ابريشم مبدل ساخت و آن تار را بر چوبى بسته ناخن برآن ميزد و آوازى چند از آن بسمع او ميرسيد اما قوتى نداشت مدتى حكيم در اتمام آنعلم تفكر نمود روزى در دامن كوهى ميرفت و همت بر اتمام آن صنعت مقصور ساخته بود ناگاه ديد كه كاسهء سر كبشى افتاده است و باد در تجاويف آن استخوان رفته است و آوازى از آن مسموع ميگردد فيثاغورث آن را برداشته آنچوب را در آن تعبيه كرده ابريشم در آنجا بست اما در ساختن دسته آن متأمل شد در اثناء راه مردى به او رسيد چون حكيم را ديد دست بر بالاى سر برده پنجهها برگشاده فيثاغورث چون دست و پنجه او را در زير سر او مشاهده نمود خيال دستهء بربط بر طبيعت او پيدا شد پس چهار نوع صدا بعدد چهار طبع در او استخراج نمود صداى زير كه حار و يابس است و ميل بلندى دارد بمنزله آتش وضع كرد و صوت بم به طينت آب وضع نمود كه بار دو رطب است و صوت مثلث بطبع هوا كه حار و رطب است و صوت چهارم را بدرجهء خاك كه بارد و يابس است و آدمى را كه ميل باستماع نغمه هست از اينجا است و چون از اين تربيت فارغ شد هفت پرده بعدد كواكب سبعه اختراع فرمود و هر پردهء را بطالع كوكبى مرتب داشت و بعداز فيثاغورث جمعى آن را زياده كرده دوازده پرده نوشتند