بعدد دوازده برج
حكايت : از ابو الغنا مرويست كه گفت نوبتى به خدمت ابو جعفر منصور برفتم
پرسيد كه از تعريف غنا و قاعدهء استماع آن شمهء بيان كن گفتم سماع صوتيست كه از ملاقات دو جرم حاصل گردد و چون مستمع بشرايط شنيدن و نواختن واقف باشد و مراتب و مزاج آن را دانند از آن محظوظ گردند اما شرط اول آنست كه نوازنده خوبروى و خوشگوى باشد چنان كه نظر هركه بر وى افتد دلش بستهء او گردد و ارسطو گفته كه اگر مغنى زشترو باشد بايد كه نقابى بر روى كشد تا لذت طبيعت را كه از نغمهء او حاصل گردد جمال زشت او بازنستاند و شرط دوم آنكه ميان شنونده و نوازنده هم مسافتى باشد و حكمت در اين آنست كه ز هومت وحدتى كه با نغمه باشد هوا جذب كند و نغمهء صافى بمستمع رسد و ارسطو گفته بايد كه شنونده برتر نشيند بجهة آنكه نغمه لطيف است و مركز او عالم علويست و هرچه از او صافىتر بود ميل بمركز خود كند
فصل پنجم در ذكر عقلاى صاحب كياست و ازكياى با فطنت
ارباب خرد و اصحاب تجربه گفتهاند كه آثار اقبال سلاطين بتربيت خداوند هنر باقى ماند چه نتايج اقلام و فوايد رأيهاى صايب ايشان ابد الدهر بر صفحهء روزگار پايدار بماند .
از آن چندان نعيم اينجهانى * كه ماند از آل سامان و آل ساسان
ثناى رودكى مانده است و مدحش * نواى باربد مانده است و دستان
حكايت : آوردهاند كه از اطراف ولايات رسولان به حضرت انو شيروان آمدند
كسرى خواست تا بر ايشان ظاهر گردد كه وزير او ابو ذر جمهر در فضيلت و حكمت بچه درجه است از او سؤال نمود كه چهچيز است در جهان كه از آن خوبتر نتوان يافت حكيم جواب داد كه زن و مرگ و احتياج كسرى از اينجواب منفعل شده پرسيد كه چگونه بوذر جمهر گفت اگر زن نبودى مثل تو پادشاهى از كه تولد نمودى و اگر مرگ نبودى اين ملك از پدر چگونه به تو رسيدى و اگر احتياج نبودى چون منى به خدمت چون توئى قيام ننمودى
حكايت : از افلاطون پرسيدند كه چونستكه هرگز ترا غمناك نمييابيم
جوابداد كه هرگز دل در چيزى نمىبندم كه چون از دستم برود غمگين گردم گويند كه سقراط حكيم با شاگردان خود گفت چون ملكى يا مالى از دست شما برود مگوئيد كه ملك يا مال ما تلف شد بلكه بگوئيد كه عاريتى كه روزى چند از او انتفاع گرفتيم استرداد