فردوسى بدين جهة مدتى خدمت سلطان نتوانست رسيد تا روزى يكى از خواص سلطان فردوسى را در مسجد جامع ديده او را مردى حكيم و فاضل و خوشكلام يافته به منزل خويش برد و آن شب در صحبت او بسر برده بمجلس سلطان نرفت روز ديگر سلطان محمود گفت دوش كجا بودى كه بملازمت نيامدى آنشخص صورت واقعه را بيان كرده سلطان به احضار فردوسى مثال داد و فردوسى به خدمت شتافته قصيدهء كه در مدح سلطان گفته بود بگذرانيد و منظور عنايت نظر سلطان گشته محمود فرمود كه مجلس ما را فردوس ساختى بدانجهة فردوسى تخلص نمود و بعد از چندگاه بنظم شاهنامه مامور شد و هزار بيت در كين خواستن سياوش گفته بنزد سلطان برد سلطان زبان به تحسين گشوده هزار دينار به او صله داده همچنين مقرر كرد كه بازاى هر بيتى يكدينار زر سرخ كه عبارت از يكمثقال طلا بود بفردوسى رساند و بروايتى فردوسى شاهنامه را به مدت شش سال در سلك نظم كشيده و بقولى در مدت سى سال آنكتاب باتمام رسيد و سلطان خواست كه بموجب وعدهء خود وفا كند اما جمعى از مردم دون همت بعرض رسانيدند كه چون پادشاه شصت هزار مثقال طلا بشاعرى دهد از اين معنى خلل در امور ملك ظاهر شود چه بعد از اين انعام و احسان سلطان در نظر امرا و مقربان بىقدر نمايد آخر الامر قرار داد كه شصت هزار درم نقره نزد فردوسى فرستد و آنمبلغ را بخادمى داده به خانه حكيم ارسال داشتند و چون فردوسى در حمام بود آنوجه را بدر حمام بردند و چون پرتو شعور حكيم بر تبديل دينار طلا بدرهم افتاده ، آن نقره را بسه قسم نموده قسمى به حمامى داد ، قسمى بفقاعى كه فقاع از او خريده بود بخشيده و قسم ثالث را بجماعتيكه حامل آنوجه بودند داد و چهل بيت در مذمت سلطان گفته بجانب مازندران گريخت و بعضى از آن ابيات اينست :
ايا شاه محمود كشورگشاى * ز كس گر نترسى بترس از خداى
كه بيدين و بيكيش خواندى مرا * منم شير نرميش خواندى مرا
سر ناسزايان برافراشتن * و از ايشان اميد بهى داشتن
سررشتهء خويش گم كردنست * بجيب اندرون مار پروردنست
ز ناپاكزاده مداريد اميد * كه زنگى بشستن نگردد سفيد
درختى كه تلخست ويرا سرشت * گرش در نشانى بباغ بهشت