حبيب السير مسطور است كه نوبتى نصر بن احمد سامانى را وجع مرض مفاصل عارض ذات شده اطبا در معالجه او سعى تمام نمودند و هرچند جهد كردند مرض زايل نگشت لاجرم از بخار ابرى قاصدى ارسال داشته محمد زكريا را بآنولايت بردند حكيم فاضل چون پادشاه را بديد و صفت معالجاتيكه اطبا كرده بودند بشنيد بر زبان آورد كه مجموع علاجهاى جسمانى كه در اين باب بايست كردند و هيچ باقى نگذاشتهاند و ليكن يك علاج مانده است آنگاه فرمود تا حمامى تافته پادشاه را به آنجا برده بعداز زمانى ممتد كه اعصاب و اوتاد او نرم شد و عرق بسيار از او روانشد محمد زكريا شمشيرى برهنه در دست گرفته قدم در حمام نهاده و زبان بفحش و دشنام گشاده متوجه پادشاه شد آتش غضب پادشاهى از استماع آنسخنان اشتعال يافته بىاختيار از روى اضطرار برجسته متوجه دفع حكيم گشت محمد زكريا شمشير از دست افكنده از حمام بيرون دويد و با اركان دولت كه در بيرون حمام نشسته بودند گفت پادشاه صحت يافت بملازمت بشتابيد و خود بر استر سوار شده راه رى پيش گرفت اما چون نصر از حمام بيرون آمد قاصد از دنبال محمد زكريا فرستاد آنطايفه بحكيم رسيده هرچند در مراجعت او مبالغه نمودند امتناع كرده گفت من پيش پادشاهيكه او را بمشافهه دشنام داده باشم نميروم ملازمان صورت قضيه را بر رأى امير عرض كردند فرمود تا ده هزار مثقال طلا بمحمد زكريا دادند و او را رخصت انصراف دادند تا به وطن خود شتافت
حكايت : مردى نزد طبيبى رفته گفت بيمارم و ضعف معده دارم
نبض مرا احتياط كن و براى من نسخه بنويس كه طبيعت قوت گيرد طبيب گفت امروز چه خوردهء گفت روزى چند شد كه معدهء من از كار مانده چندان چيزى نخوردهام طبيب مبالغه نمود آنشخص بر زبان آورد كه على الصباح ناشتا پنج من خربزه خوردهام بعداز آن يكمن نان و يكمن هريسه و پانزده عدد انار و در آخر كار دلم بشيرينى ميل نمود يكرطل حلواى عسل خوردهام و تا غايت چيزى نخوردهام طبيب قلم برداشت و نوشت كه يكمن شير خشت و دو من ترنجبين و سه من تمر هندى و پنجمن آلوى بخارا و چهار من گلاب بدست آور كه بدن بدين ضعيفى را كمتر از اين دارو نتوان داد
حكايت : شخصى نزد طبيبى رفته گفت دردى دارم آن را علاج كن
طبيب پرسيد كه چه درد دارى گفت چند روز شد كه موى من درد مىكند طبيب متحير شده گفت امروز چه خوردهء گفت نان و يخ طبيب گفت سبحان اللّه نه