تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 432

مساهمون:

ص٤٣٢
باينكار پردازيم حكيم هندى فرود آمده و بحمام درآمده جوال‌دوزى گرم كرده بر پشت جانور نهاد چون حرارت آهن به او رسيد پايها از پردهء سر آنمرد جدا كرده آنگاه جالينوس با انبر آن را برداشته قبه سر مريض كه آن را قحف گويند بجاى خود نهاده و بمرهم علاج ميكرد تا بمرهم اندمال يافت و مرد صحت پذيرفت و بعضى اينمعالجه را نسبت بارسطاطاليس كرده‌اند و اللّه اعلم

حكايت : آورده‌اند كه مرديرا مخرج اسفل مقعدش مسدود شده

ورم كرده بود و هرچه مىخورد طبيعت آن را از طرف بالا دفع مىكرد و اطبا از معالجه آن عاجز مانده مريض به خدمت محمد زكريا رفت حكيم فرمود كه دو مثقال سيماب بخور مريض بفرموده عمل نمود فى الفور مجرى برگشاده شده آنورم بر طرف گشت از محمد زكريا پرسيدند كه بيان فرماى كه حكمت در دادن سيماب چه بود جوابداد كه رودهء او منكوس شده بود قوت سيماب او را به حالت طبيعى برد

حكايت : صاحب كتاب فرج بعد الشده گفت كه نوبتى به خدمت قاضى القضاة بغداد رفتم

او را غمگين يافتم پرسيدم كه باعث بر حزن مولانا چيست جوابداد كه مانى طبيب وفات يافته مولانا را گفتم شما را بقا باد از اين جهة چرا غم بايد خورد و حال آنكه مانى مردى مبتدع و بدنام بود قاضى گفت معذلك او در علم طب مهارتى كامل داشت كه اگر در اين شهر كسى را مرض حادث شود مانند او كسى نباشد كه در معالجهء او سعى نمايد و كار دشوار شود آنگاه گفت در جوار من يكى از مخدرات را دردى عظيم در رحم پيدا شده از حيات مأيوس شد مانى را حاضر كردند و صورت واقعه را به او گفتند بعداز تفحص بر زبان راند كه اگر موضع علت را به من نمائيد و بگذاريد كه من دست در آنمحل برم علاج ميسر گردد و الا فلا و چون مانى مردى پير بود و رخصت شرعى در آنباب وارد است به آن رضا دادند مانى فرمود تا آنمخدره را بخانهء تاريك بردند و جمعى زنان او را محكم بگرفتند مانى در دست در فرج او كرده بعداز لحظهء جانورى مثل ديوچه از آنجا بيرون آورده گفت اين جانور باعث بر آنوجع بود گفتند تو اينمعنى از كجا دانستى جواب داد كه از مبادى مرض سؤال نمودم گفت روزى از چاه آب برآوردم و در طشتى ريخته در آن نشستم و بعد از آن صورت اينوجع سانح شد من دانستم جانوريكه آن را كاول گويند در آن آب بوده و چون در طشت نشسته در فرج وى خزيده بر سر رحمش مستحكم شده گوشت آنموضع را مىخورد و آنمحل جراحت شده وجعى مفرط بدان سبب بر وى مستولى گشته بود

حكايت :

در