حكايت : آوردهاند كه نوبتى حجاج ظالم با طبيبى از دردسر شكايت كرد
طبيب گفت بيگاه طعام خوردهء حجاج گفت چنين است طبيب گفت بفرماى تا طشتى پر از آب گرم حاضر كنند و پاى در آنجا نه خواجهسرائى در آنجا ايستاده بود بر زبان آورد كه پاى را بسر چه نسبت است امير از درد سر شكايت مىكند و تو ميگوئى پاى در آب نه طبيب جوابداد كه سر را با پاى همان نسبت استكه خايه را با زنخدان كه چون خايهء ترا كشيدند موى از زنخدان تو بيرون نيامد
حكايت : در كتاب « فرج بعد از شدت » مذكور استكه در مصر طبيبى بود قطيعنام
وقتى مردى از معارف مصر بسكته گرفتار شده طبيبان هرچند در آنباب معالجات كردند فايدهء بر آن مترتب نگشت اولياى او باسباب تجهيز او مشغول گشتند قطيع گفت خود شما دل از او برداشتهايد مرا تدبيرى بخاطر رسيده بدان عمل نمايم اگر از حيات او چيزى باقى باشد شفا يابد و الا ضررى بوى نرسد قطيع تازيانه طلبيده برخاست و ده تازيانه به قوت تمام بر وى زد و نبض او را احتياط كرده حركتى در او نيافت غلام را فرمود تا ده تازيانهء ديگر به قوت هرچه تمامتر بر مسكوت زد هم اثر نكرد و ده تازيانه ديگر فرمود تا بر وى زدند چون ملاحظه نمود اندك حركتى در نبض او بديد آمد قطيع اطبا را گفت كه نبض مرده حركت مىكند گفتند نه آنگاه فرمود كه تازيانه بر وى ميزدند تا ناليدن آغاز كرده چشم بماليد و بنشست از او پرسيدند كه ترا چه حالت پيش آمد و خود را چگونه مىيافتى گفت مرا خوابى برده بود كه هرگز خوابى چنان نكردهام قطيع غذائى موافق به او داده صحت يافت اطبا از قطيع پرسيدند كه به اين معالجه چگونه متفطن شدى جوابداد كه نوبتى به سفر حجاز ميرفتم و جمعى از اعراب را ببدرقه گرفته بودم يكى از آنطايفه از شتر افتاده سكته شد پيرى هم از رفقاى ايشان تازيانه بر وى ميزد تا مسكوت برخاست من دانستم كه بضرب تازيانه حرارت غريزى در بدن او اعادت كرده او را برافراخته گرداند
حكايت : هم قطيع گفت مردى از اهل بغداد را مرض استسقا حادث شده
هرچند اطبا معالجه فرمودند مفيد نيفتاد و آن بيچاره دست از جان شسته ترك استعلاج نمود و هرچه آرزو كردى خوردى روزى بر در خانه نشسته بود ديد كه مردى ملخ بريان ميفروخت مستسقى دو رطل از آن ملخ خورد خريده بخورد بعد از لحظهاى اسهالى عظيم در طبيعت او حادث شده قرب دويست مجلس او را اطلاق واقع