شد روز ديگر علت استسقا بالتمام از او زايل شده طبيبى او را ديده از كيفيت صحت او استفسار نموده مرد صورت حال بازنمود طبيب گفت آنملخ فروش را ميشناسى گفت هرروز از در خانه من ميگذرد طبيب از او التماس نمود كه او را به من نماى روز ديگر ملخ - فروش را پيش طبيب برده طبيب از وى سئوال نمود كه اين ملخ را از كسى ميخرى يا خود صيد ميكنى جوابداد كه خود صيد ميكنم طبيب از او درخواست كه آنزمين را به من نماى ملخفروش طبيب را بموضعى برد كه آنملخ را در آنجا گرفته بود طبيب ملاحظه كرد ديد كه ماذريون در آنموضع بسيار رسته بود گفت ملخ از اين دواى خورده بوده است لاجرم آنخاصيت از او ظاهر شد اگر يكمثقال ماذريون بمستسقى دهند مجموع مواد باسهال دفع كند اما در استعمال آنخطرى عظيم است و چون در ملخ سورت آن شكسته شده بود ضررى بآنشخص نرسيد
حكايت : آوردهاند كه چون آوازه و فضيلت جالينوس باكناف و اطراف جهان منتشر شد
از بلاد و امصار حكماء و اطبا از جهة استفاده به خدمت او ميشتافتند و از راى آفتاب تأثير او اقتباس فوايد مينمودند و در آنعهد در هندوستان طبيبى بود در غايت حذاقت و مهارت و فصيلت چون از حال جالينوس خبر يافت به خدمت او شتافت و چون بملازمت مأمون رفته حكيمرا ديده اصلا از حال خود سخنى بر زبان نياورده احوال خود را پوشيده ميداشت در اين اثنا شخصيكه هزارپائى به گوش او رفته بود و در دماغ او محكم گشته و حيات را بر آنمرد منغص گردانيده به خدمت حكيم آمد و حال خود عرض كرد جالينوس گفت اين قضيه علاجى دارد اما بسى خطرناكست اگر ورثهء تو رخصت دهند و تو مرا بحل كنى در آنباب تدبيرى انديشم آنشخص مردم خود را طلبيده حاضر ساخت و بموجب فرموده جالينوس اعتراف نمودند آنگاه آنمرد را بحمام برده داروئى بخورد او داد كه شعور از وى زايل گشت حكيم باستره بندهاى سر او را بريده كاسه سرش برداشت آنجا نور را ديده كه پايها در پرده سر آن بيچاره محكم كرده جالينوس خواست كه با انبره آن را بردارد حكيم هندى جام حمام برداشته نگاه ميكرد چون ديد كه جالينوس ميخواهد كه بانبره آنجا نور را بردارد آواز داد كه اى استاد اگر آن را بانبره بردارى چون پايهاى خود را در پردهء مغز سر محكم كرده آن پرده دريده گردد و آنهمه سعى بيفايده شود جالينوس گفت بخداى كه تو حكيم هندى كه آوازهء مهارت تو به گوش من رسيده فرود آى تا باتفاق