تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 436

مساهمون:

ص٤٣٦
سمندر گر برآرد سر ز آتش دوزخى بيند * كه تا برگردد از تف هوا درگيردش پيكر
و باوجود حرارت هوا در آن بيابان قطرهء آب به نظر درنمىآمد عاقبت دليل از تشنگى هلاك شده ابو على مسكويه نيز برحمت خدا و اصل شد و شيخ الرئيس بعد از پريشانى و مشقت بسيار بنواحى استراباد افتاد و چون به آن نواحى رسيده بواسطه وجه معاش در بازار نشسته آغاز معالجه نمود و چند علاج عالى از او صدور يافت آوازه در استرآباد افتاد كه طبيبى حاذق در اين شهر آمده كه مانند مسيح مرده زنده ميسازد

حكايت : آفتابهء نقرهء از منزل پادشاهى گمشده

منجمى دانا آوردند تا بعلم طالع و اسطرلاب آن را پيدا كند منجم اسطرلاب برداشته ارتفاع گرفت و بعداز ملاحظهء تمام گفت اين آفتابه نقره را هم نقره برداشته است حاضران بخنديدند منجم بعداز تامل گفت در اينخانه هيچ فضه‌نامى هست و فضه به عربى نقره است گفتند آرى خادمه فضه نام هست گفت « الفضة اخذت الفضة » بعداز تفحص چنان بود كه او گفته بود

حكايت : آورده‌اند كه در زمان ابو معشر بلخى كه استاد منجمانست

انگشتر پادشاه در حرم گم شد پادشاه بغايت غضبناك ابو معشر را طلبيده گفت اى استاد اگر اين انگشترى پيدا نشود جمعى كثير از اهل حرم بقتل رسند چه از اينجهة ملالت بسيار دارم ارتفاعى بگير و در طالع وقت نظر كن و نيك متوجه شو ابو معشر بعداز تامل تمام گفت اين انگشتريرا خداوند جل ذكره فراگرفته پادشاه و مقربان از اين سخن متعجب شدند و بعضى از جهال فروخنديدند بعداز تفحص بليغ آن انگشتريرا در ميان قرآن مجيد يافتند

حكايت : در ولايت مصر شاعرى عبد المحسن نام توطن داشت

و الحق شاعرى نادر بود اما بغايت قليل المال و پريشان‌حال بود با منجمى دوستى داشت روزى از منجم سؤال كرد كه هرگز در زايجهء طالع من نظر كردهء
كوكب بخت مرا هيچ منجم نشناخت * يا رب از مادر گيتى بچه طالع زادم
منجم گفت آرى نوبتى در آنباب تأمل نمودم چنان معلوم شد كه در روز وفات تو صورتى روى نمايد كه در آن روز توانگر گردى و ورثهء تو برفاهيت روزگار گذرانند راوى گويد كه عبد اللّه بن حفص كه شاگرد عبد المحسن بود گويد كه چون عبد المحسن وفات يافت چندان از او نماند كه كفن از آن مرتب سازند من نزد منجم كه دوست او بود رفته صورت حال بازگفتم در اين اثنا يكى از ملازمان پادشاه آمده مرا به خانه