بيرون كردند و يك ماه از خدمت او محروم ماندم و هركه اين قضيه شنيد مرا ملامتكرد بعد از يك ماه آفتاب فرج از مطلع اقبال طلوع كرده امين كس بطلب من فرستاد پرسيدم كه خليفه كجا است خادم گفت در مجلس انس است چون به خدمت شتافتم مجلسى ديدم بدستور روز اول و همان كنيزكان حاضر بودند پيش رفته پاى امير را بوسيدم وى گفت :
معشوقه بسامان شد تا باد چنين بادا * كفرت همه ايمان شد تا باد چنين بادا
آن ناز و سركشى بمحبت و دلخوشى مبدل گشت و بجهة آنكه خلاف ما كرده بودى خاطر ما از تو گرفته بود اما امروز بشفاعت دوست از جريمهء تو گذشتيم و ده هزار مثقال طلا به تو ارزانى داشتيم همين لحظه از خزانهدار بستان كنيزك گفت بنابر آنكه خاطر امير بسبب من از تو رنجيده و تو ايذاى بسيار بجهة من ديدى من نيز ده هزار مثقال طلا به تو دادم
حكايت : صاحب عباد وزير آل بويه كه مانند او وزيرى كامل مستقل كم نشان دهند
و در علم و فضل شهرهء روزگار بود در كفايت و كياست و فراست و فصاحت و بلاغت معروف صغار و كبار گفتكه من بسيار با ندما و خوشطبعان صحبت داشتم هرگز چنان نشد كه يكى از آنطايفه با من سخنى گفته باشد كه جوابى دلپذير على الفور بخاطر من نيامده الا آنكه روزى با نديمى نشسته بودم در آن اثنا زردالو بمجلس درآوردند و آنمرد باشتهاء تمام از آنزردالو تناول مينمود چندان از آن خورد كه ترسيدم بمرضى گرفتار شود گفتم كه حكما گفتهاند كه زردآلو اسهال آورد و صفرا برانگيزاند نديم بر زبان راند كه حكما گفتهاند كه طبابت ميزبان قبيح است من خجل شدم و هيچ نتوانستم گفت
حكايت : آوردهاند كه معلم ثانى ابو نصر فارابى عزم حج كرد
چون برى رسيد خواست كه بمجلس صاحب عباد رود و او را ببيند كه آوازهء فضايل صاحب بسمع او رسيده بود و صاحب همواره آرزو ميكرد كه بملاقات معلم ثانى فايز گردد و از خرمن فضايل او خوشه چيند در اينوقت ابو نصر متنكروار بمجلس او درآمده چون به لباس اهل فضل و علم ملبس نبود كسى با وى التفات نكرد ، ساعتى نشسته چون مجلس ساز منعقد شد كدوئى از آستين بيرون آورده چوبى بدان وصل كرد و تيريكه تارى چند از موى اسب بر او بسته بود بيرون آورده آغاز قيچك نواختن كرد و قيچك از مخترعات معلم ثانيست نوبت اول فصلى چنان نواخت كه اهل مجلس همه بخنديدند و فصلى ديگر بنواخت كه مجلسيان باتفاق خون از ديده فرو