همه سرمايه ز رخساره و مويش گيرند * گل اگر رنگ فروش است و صبا عطار است
و با اينهمه حسن و جمال و غنج و دلال بلحن روحافزاى جماد را بسان ذره در رقص ميآورد و بنغمهء دلگشاى بلبل را از شاخ گل مىافكند و بآواز چنگ از چشم سنگ خون ميباراند
در پردهء شرم رفت بلبل * چون نالهء چنك او برآمد
وز نغمه جانفزاى او عقل * سرگشته به شكل مرمر آيد
و من بهزار دل بستهء چهر اويم و آن دلفريب بحسن خود مغرور شده :
ناز از اندازه بيرون مىكند * وز جگر خوردن دلم خون مىكند
و امروز فرمودهام تا در بستان حرم مجلس بزم ترتيب دهند و او را حاضر كنم و كنيزكى ديگر دارم هم مطربه كه در هنر و جمال با او برابرى مىكند او را نيز احضار فرمايم بايد كه هرگاه آندلارام زيباگوى و آن بدخوى نيكوروى چنك نوازند و سرود گويند تو بدخوى را تحسين ننمائى و با او التفات نكنى و نيكوخوى را بمزيد احسان سرافراز گردانى و تعريف حسن و ساز او از حد درگذرانى و چون آن نازنين جفاكار چنك بر چنك زند و آهنگ سرود كند بگوئيكه اين ساز از پرده بيرونست و اصول آن درست نيست و در وقت نغمات آنديگر فريادها كنى بلكه جامه بدرى و چون بفرموده عمل نمائى مكافات آن بزدمت همت ماست چون بمجلس بزم حاضر شدم و اقداح راح گردانشد و دلها از سوز عشق سبك و سرها از سورت شراب گران گشت كنيزكان حاضر آمدند و آن يكيكه در جمال و كمال رشك بتان چين بود سماع آغاز كرده نغمه بر بربط زد طاير عقل از قفس دماغ من بيرون پريده و قوت شراب عنان خويشتندارى از دستم ربوده بىاختيار آواز تحسين بر فلك برين رسانيدم و از مشاهدهء آنروى زيبا و از استماع آنخورشيد رعنا زمام عقل بدست موكل حيرت دادم و پيراهن بدريدم .
دست بيچاره چون بجان نرسد * چاره جز پيرهن دريدن نيست
چون آن كنيزك ديگر آغاز نغمه كرد تحسينى چنان كه بايد از من صادر نشد چه به تكلف خود را بر آن ميداشتم و بجهة رضاى خليفه تحسينى ميگفتم .
چشميكه ترا ديده بود ايدلبر * خود چون نگرد بسوى مطلوب دگر
چند نوبت آن هردو پيكر حور سرشت سازندگى و خوانندگى كردند و صورت حال بطريق معهود از من صادر نشد خليفه رنجيده فرمود تا باستخفاف تمام مرا از مجلس