و آنشب در خدمت او بودم روز ديگر غلاميرا با من همراه ساخته رخصت داد چون خواستم كه بجانب مسجد روان شوم غلام مرا به طرف ديگر برد گفتم اطفال من در فلان مسجدند غلام گفت با من همراه باش كه تو در اين ملك غريبى چون اندك مسافتى طى كرد بخانهء درون رفته مرا نيز همراه خود برد چون بدر سراى رسيدم سرائى ديدم در غايت نراهت و طراوت و اطفال خود را مشاهده نمودم لباسهاى فاخر پوشيده و بر مفارش به تكليف نشسته و آنچه محتاج اليه آدميست مهيا گشته پرسيدم كه شما را كه اينجا آورد گفتند ديروز نماز شام ملازمان فضل ما را باينجا آوردند و اين اسبابرا آورده گفتند اين انعام امير است نسبت بشما من چون اين مرحمت را ز برمكيان ديدم خدمت ايشانرا لازم گرفتم و اگر كه اكنون زبان به ثنا و شكر ايشان گويا نگردانم بكفران نعمت كه موجب خسران دنيا و آخرتست در مانم هرون آب در چشم آورده طبقى زرين كه پيش او بود برداشته بجانب من انداخت و گفت برو كه ترا آزاد كردم شيخ طبق را برداشته گفت « يا امير هذا ايضا من بركة البرامكة » و اين معنى در ميان عرب مثل شده است
حكايت : از ابو محمد بسامرويست كه گفت ميان پدرم و حسن بن ضحاك نديم محمد امين دوستى بود
چون نوبت دولت امين به آخر رسيد و كوس سلطنت مامون به اطراف جهان بنوازش درآمده مدتى از اين درگذشت روزى درگذشت روزى در خدمت پدر به منزل حسن بن ضحاك رفتم پدرم با او گفت اى برادر مدتيست كه تو بواسطهء سعايت غمازان از عمل و منصب دور ماندهء وجوه اخراجات تو از كدام ممر حاصل ميگردد حسن گفت مرا از فواضل انعام يكشبه محمد امين و حرم او چندان باقى مانده است كه اسباب معيشت من و اولاد من نيز منتظم خواهد بود و سبب آن انعام اين بود كه روزى محمد امين مرا بخلوت طلبيده گفت بدانكه اسرار وديعتى است كه جز در خزينه سينه كرام نتوان نهاد و افشاى سركار آزادمردان نيست من ترا بر سرى از اسرار خود اطلاع مىدهم بايد كه او را محافظت نمائى گفتم هر رازى كه امير با من بگويد با جان از صندوق سينه بيرون نهم امين گفت من كنيزكى دارم كه نور جمالش انگشت در ديده فلك دوار مىزند و سنبل جعد تابش بازار عنبر مىشكند و لام زلف چوگان مثالش جهان فراخ بر چشم تنكتر از حلقهء ميم مىكند و نون ابروى كمان كردارش از قد الف پيكر شيفتگانرا هيأت چشم و دال ميماند .
گل بسى منصب پيرايهء او جست و نيافت * پاى گل تا بسر از جستن او پرخار است