در اين فيروزه طشت از آب چشمم * همه آفاق شد بيجاده معدن
اگر نه سرنگونسار است اين طشت * لبالب بودى از خون دل من
در اين اثنا جمعى از اكابر و اعيان ديدم كه در مرافقت يكديگر مىگذشتند با خود گفتم شايد ايشان بضيافتى روند همراه بروم و خود را بطعامى رسانم آنگاه همراه ايشان شدم ناگاه بدر سراى عالى رسيدند پردهدار پرده را برداشت و مرا نيز بطفيل ايشان در اندرون گذاشتند مجلسى ديدم بانواع تكلف آراسته و فرشهاى زربفت انداخته و آنچه ما يحتاج بزرگيست مهيا ساخته جرأت كرده داخل مجلس شدم و در صف نعال نشستم و از شخصيكه قريب من نشسته بود پرسيدم كه باعث بر اين اجتماع چيست و صاحب اينمحفل كيست جوابداد كه اين فضل بن يحيى برمكى است و سبب اجتماع عقد نكاحيست مقارن اينحال قاضى خطبه خواند و عقد بست و خدام بمجلس درآمده پيش هريك از اهل مجلس طبقى زر نهاده پيش من نيز طبقى آوردند آنگاه تمسكات ضياع و عقار مشتمل بر نافهاى مشك اذفر و محتوى بر بيضهاى عنبر نثار كردند تا بحسب اتفاق هر قبالهء مسطور باشد ملك وى بود از آن جمله دو تمسك بدست من افتاد چون مردم برخاسته روان شدند من نيز شرط موافقت بجا آوردم غلامى دست من گرفته گفت امير ترا ميطلبد با خود گفتم واويلا همين لحظه زر و قبالا ترا خواهند گرفت .
عزيمت كرد روزى عنكبوتى * كه تا بندد پروبالش ز پرواز
زيانى كار در پيكار او كرد * لعاب خود همه در كار او كرد
چو آن شهباز كرد از وى كناره * نماندش غير تارى چند پاره
قضيه من نيز بعينه همين طريقست صيدى كردهام كه قوت ضبط آن ندارم پس ناچار با خادم همراه شدم و چون به خدمت فضل رسيدم سلامكردم جوابداده گفت اى مرد چون ترا در ميان اينجماعت غريب ديدم خواستم كه شمهء از حال تو استفسار نمايم كه از كجائى و چون باينجا افتادهء من قضيهء خود را به نوعى بيانكردم كه فضل رقت نموده فرمود تا تشريفى فاخر آورده در من پوشانيدند و گفت امشب پيش ما باش گفتم اى خداوند اولاد و عيال من غريبند و بيكس و كس نيستكه تعهد ايشان نمايد فرمود كه چون ايشانرا در خانهء خدا گذاشتهاى صاحب خانه ايشانرا گرسنه ندارد و بفضل خويش بندهء از بندگان خويش را بتعهد ايشان برانگيزاند من نتوانستم كه ديگر عذرى گويم