هرون الرشيد استيصال خاندان برمكيان نموده فرمان داد كه هيچكس زبان بمدح آن طايفه نگشايد و ثناى ايشان بر زبان نياورد در اين اثنا پيرى كه از ندماى يحيى برمكى بود هرروز كرسى بر موضع خانهاى برمكيان بود كه در آنوقت بواسطهء سياست هرون سمت عاليها سافلها گرفته بود مينهاده و بر آن كرسى نشسته زبان بمآثر و مفاخر آل برمك ميگشود .
كاى طفل دهر اگر تو ز پستان حرص و آز * روزى دو ، شير دولت و اقبال برمكى
در مهد عهد غره مشو از كمال خويش * ياد آور از زمان بزرگان برمكى
و همواره صفت سخاوت و مكرمت آنطايفه را چون هزاران بهزاران ادا مينمود اين سخن بخليفه رسيده فرمود كه پير را حاضر سازيد و چون بموجب فرموده بتقديم رسانيدند پير را مخاطب ساخته گفت چرا بخلاف حكم ما عمل نمودى و در مدح طايفهء كه بسياست و غضب ما گرفتار گشتند خوض كردى بفرمايم تا ترا عقوبتى كنند كه جهانيان از آن عبرت گيرند پير گفت يا امير يك سخن در خدمت تو عرض كنم بعداز آن هرچه رأى عالى تقاضا نمايد حكم كنيد پير گفت كه مرا منذر ابن مغيرة الدمشقى گويند و پدران من در سلك اكابر و اعاظم شام انتظام داشتهاند و بواسطهء نوايب روزگار و حوادث ليل و نهار ايام دولت و مكنت ايشان بشام فلاكت و نكبت مبدل گشته روزگار باسترداد عاريتى كه داده بود اقدام نمود .
چو آيد بموئى توان بركشيد * چو برگشت زنجيرها بگسلد
و كار به جائى رسيد كه من ديگر در ميان اقران خود اقامت نتوانستم نمود لاجرم از شام بيرون آمده راه عراق پيش گرفتم و اهلبيت و اولاد با خود همراه گردانيدم و چون بدار السلام رسيدم بنابرآنكه كسى را نمىشناختم و مكان و ملجائى نداشتم مردم خود را در مسجدى نشاندم و خود بطلب نواله بيرون آمدم و مضمون اين بيت بر زبان ميگذرانيدم .
گردهام خون مىشود تا گردهء * از تنور رزق بيرون ميكشم
لحظهء تردد كرده هيچ بدستم نيفتاد غمناك و پريشان و متألم و حيران گشته آب از ديده گشادم و حاصل اين ابيات بر زبان آوردم .
مرا دل چون تنور آهنين شد * از آن طوفان كه ميبارم بدامن