نميگويم غم بسيار پيش چشم بيمارت * كه از بسيار گفتن خاطر بيمار ميرنجد
جعفر مبالغه و الحال از حد اعتدال درگذرانيد عبد الملك گفت با حاشيه خاطر امير از رهگذر من غبارى نشسته التماس رفع آن از تو مينمايم جعفر گفت اين سهلست بخدمتى ديگر اشارت بايد فرمود عبد الملك گفت پنجاه هزار درم وام دارم و اداى آن را از كرم امير اميدوارم جعفر گفت زر حاضر است اما بنده را حد آن نيست كه باداى قرض مخدوم جرأت نمايم فردا از خزانه امير تسليم خواهد نمود ديگر بنده را باشارت خدمت سر افراز نمايند عبد الملك گفت پسر مرا قابليت تربيت هست اگر خليفه او را بعنايتى مخصوص فرمايد گنجايش آن دارد جعفر بر زبان آورد كه امير مخدومزاده را منظور نظر شفقت ساخته دختر خود غاليه را با او در سلك ازدواج كشيد ، و امارت ولايت شام را با او ارزانى داشت من با خود گفتم مگر سورت شراب در جعفر اثر كرده سخنى ميگويد و الا تمشيت آن مهمات كليه چگونه صورت بندد خصوصا دختر پادشاهى را بيوقوف او به شوهر دادن امرى محالست روز ديگر بدار الخلافه شتافتم مجلس خليفه را بوجود اكابر و معارف و قضات و بنو هاشم مملو ديدم از سبب آن اجتماع پرسيدم گفتند امير دختر خود را به پسر عبد الملك ميدهد در اين اثنا عبد الملك درآمده هارون او را مخاطب ساخته گفت غبار نقار ترا از خاطر شستم و فرمودم تا وام ترا ادا نمايند و دختر خود غاليه را به پسرت دادم و او را امير شام گردانيدم من از استماع اينكلمات متحير ماندم و چون مجلس به آخر رسيد خلايق متفرق گشتند من خود را بجعفر رسانيدم و پرسيدم كه اين مهمات عظيم را در يكشب چگونه ساختى جوابداد كه شب در خانهء خود بودم اما صباح به خدمت خليفه رفتم از من سؤال نمود كه دوش كجا بودى من صورت واقعه را من اوله الى آخره عرضكردم گفت غم مخور كه هرچه از عبد الملك تقبل نمودهء ما نيز بر آن نهج حكم فرموديم و بامضاى آن رضا داديم مسود اوراق گويد بىشايبه تصلف و تكلف از زمان آدم الى يومنا هذا هيچ وزيرى بحكمت و مروت و مكنت و سخاوت و كمال و شفقت نسبت بعلما و ارباب استعداد بل عامه برايا و كافهء عباد با آل برمك برابرى نميتواند نمود و آنچه از آن طايفه بمردم رسيده عشر عشير آن از هيچ وزيرى صادر نشده و اين حكايت كه بعداز اين مذكور خواهد شد بر ايندعوى گواهى عدل و شاهدى فصل است
حكايت : در كتب تواريخ مسطور است
كه چون