تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 418

مساهمون:

ص٤١٨
بدرجهء كمال رسانيده او بود روايت كرده‌اند كه ابراهيم بن مهدى برادر هارون الرشيد بغايت نديم و ظريف و خوش‌محاوره بود و در سلك ندماى برادرزادهء خود محمد امين انتظام داشت و در مجلس شراب لطيفهاى مرغوب و نكات خوب بر زبان مىآورد و عود نيكو مينواخت نوبتى در مجلس طرب كلمهء گفته امين از او آزرده شده او را از مصاحبت و منادمت خويش محروم ساخت ابراهيم كنيزكى مطربه داشت كه سنبل گل پرستش بسلسهء مشكين پاى دل مسكين مىبست و نرگس نيم مستش بالماس مژگان رك جان ميگشاد
مهش مشگساى و شكر ميفروش * دو نرگس كمانكش دو گل درع‌پوش
از انگشت او هر صدا كه برآمدى زهره زهره را ميشكافت
عهدهء خونها بدان عناب تر * همچو چنك خويش بر گردن گرفت زخمهء گرمش براند از اشگ آب * همچو آهش در دل آهن گرفت
و صدف آنرشك لؤلؤ مكنون هنوز زحمت الماس نديده بود و گل رخسار و غنچه لبانش از خار امتساس آسيب نيافته و ابراهيم بربطى مرصع بدست آن مايهء ناز داده سه بيت انشاد كرده به او تسليم داد تا وقت نواختن بربط آن ابيات ترنم نمايد و كنيزك را بحلى و زيور آراسته گردانيده او را به خدمت امير فرستاد و امين در جمال او متحير مانده فرمود تا بنواختن بربط اشتغال نمايد آن دلفريب در اثناى ساز آواز بركشيده ابيات مذكوره را بصوتى جانفزاى خواندن گرفت و آن ابيات اينست :
هديه بنده را چو رد كردى * كز رهى در دل تو هست آزار از رهى گر بسهو حرفى رفت * تو به راه كرم بر او بگذار دلتم را بجود خويش ببخش * كه چنين است عادت احرار
امين تحسين نموده گفت نام تو چيست گفت هديه امين بر زبان آورد كه اين نام اصلى است يا عارضى جوابداد كه امروز به اين اسم موسوم شده‌ام كه مرا به خدمت امير فرستادند امين ابراهيم را طلبيده از سر جريمه او درگذشت و گفت غبار نقاريكه از تو در خاطر داشتم مرتفع گشت و آن روز با يكديگر بسر بردند و امين فرمود تا پنجاه هزار درهم بابراهيم دادند

حكايت : در حبيب السير مسطور است كه محمد بن يزيد دمشقى گفت

نوبتى بدار الخلافه رفتم تا هرون الرشيد را ملازمت نمايم گفتند كه خليفه امروز در مجلس بزم نشسته است و با اهل حرم صحبت ميدارد لاجرم
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 418 | مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )