تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 416

مساهمون:

ص٤١٦
از آن آبى بيرون آورده گفت ميوه به اين لطافت از آنحاصل مىشود پادشاه از آنجواب خوشحال شده بجهة او ادرارى مقرر فرمود .

حكايت : انوشيروان عزم سوارى كرده چون پاى در ركاب نهاد

دوال ركاب گسيخته كسرى بيفتاد از اينمعنى در غضب رفته بقتل ركابدار فرمان داده بيچاره گفت اى پادشاه تو جهان بزرگى و كوه و قارى دوالى چگونه تحمل بار عالمى تواند آورد نوشيروان از سخنان او خندانشده او را به تشريف خاص اختصاص داد

حكايت : اتابك تكلة بن زنگى سلغرى اتابك فارس بغايت لطيف طبع بود

نوبتى دويست و چهل مثقال طلا از محلى پيش او آوردند خزانه‌دار را طلبيده گفت بگو اين زر چند است خزانه‌دار گفت سيصد دينار است اتابك فرمود بيش است خزانه‌دار آن را شمرده گفت پادشاه فرمود كه اين زر سيصد دينار بيش است و من شمردم دويست و چهل دينار بود اتابك گفت ما گفتيم بىشصت اما تو نفهميديكه چون شصت را از سيصد بيندازى دويست و چهل باقى ماند

حكايت : نوبتى از خزانان خزانهء حاكم كرمان ملك محمد باميد طمع پيش پادشاه رفته

گفت امشب در حق پادشاه خوابى ديده‌ام و خواب دور و دراز آغاز كرد چون حكايت تمام كرد پادشاه فرمود كه ديگرى بحراست خزانه تعيين كنند كه اينمرد را معزول ساختم شخصيكه چندان بخسبد كه اينهمه وقايع بخواب بيند پاسبانيرا نشايد

حكايت : در تواريخ مسطور استكه چون سلطان بهرام شاه از سطوت ارسلانشاه غزنوى گريخته

پناه بخال خود سلطان سنجر برد سلطان در رعايت او باقصى الغايه كوشيده و دختر خود را به بهرام شاه داد و ارسلان شاه انديشه‌مند گرديد كه ناگاه سلطان سنجر او را معاونت نموده بغزنين فرستد و خللى بمملكت راه يابد بنابراين قاضى ابو البركات را با تحف و هداياى لا تعدو لا تحصى نزد سلطان سنجر فرستاده بهرام شاه را طلب نمود قاضى بخراسان آمده و اداى رسالت كرد و اموال باركان دولت سنجرى داده ايشان را با خود يار ساخت و در باب تسليم بهرام شاه به برادرش مبالغه از حد گذرانيد بهرامشاه خوفناك گشته كه مبادا سلطان سنجر او را بغزنين فرستد لاجرم بخانهء ابو البركات رفتكه شايد چون قاضى او را ببيند حيا وى را مانع آمده آن مبالغه بگذارد و چونقاضى از وصول بهرامشاه آگاه شد در نماز ايستاده سورة البقره در ركعت اول آغاز كرد بهرام شاه ساعتى نشسته ملول شده برخاست و قاضى را دشنام داده گفت روزى باشد كه اين انتقام
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 416 | مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )