تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 415

مساهمون:

ص٤١٥
دختر او را داشت امام به حق بود تمثيل مسود اوراق گويد كه از مردى از شيعه جمعى از اهل سنت سئوال نمودند كه امام چند است گفت چند گويم چهار چهار چهار

حكايت : آورده‌اند كه ابو بكر و عمر بالابلند بودند

و على مرتضى مستوى الخلقه و ميانه‌بالا بود هر سه روزى براهى ميرفتند على مرتضى در ميان ايشان ميرفت عمر گفت « يا ابا الحسن انت فينا كنون لنا » حضرت امير فرمود لو لا انا فكنتما لا

حكايت : ابو الغنا از همدان باصفهان بيننا آمده

اتفاقا طايفهء از طفلان بر در شهر جنك سنگ ميكردند سنگى بر سر ابو الغنا آمد و بشكست و با سر شكسته به شهر درآمد و او را در اصفهان دوستى بود در طلب وى سعى بسيار نمود بعد از نماز شام او را پيدا ساخت آنشخص ابو الغنا را به منزل برده چون بيگاه بود طعامى حاضر نكرد و ابو الغنا بغايت گرسنه بود بامداد بمجلس وزير رفته از وى پرسيد كه كدام روز داخل اين شهر شدى گفت فى يوم نحس مستمر پرسيد كه در كدام ساعت گفت فى ساعة العسره وزير سؤال نمود كه در كجا منزل نمودى جوابداد بواد غير ذى زرع وزير را از جوابهاى او خنده آمده ابو الغنا را رعايت كرده اسباب معاش ويرا انتظام داد

حكايت : دانشمندى سيافى را گفت چرا به تحصيل علم مشغول نگردى

سياف جوابداد كه آنچه خلاصهء علم است بدست آورده‌ام عالم از او پرسيد كه خلاصهء علوم چيست گفت پنج چيز است اول آنكه تار است باتمام نرسد دروغ نگويم دويم آنكه تا حلال منتهى نگردد دست بجانب حرام دراز نكنم سوم آنكه تا از تفتيش عيوب خود فارغ نشوم بجستجوى عيب مردم نپردازم چهارم آنكه تا رزق خداوند جل ذكره به آخر نه‌انجامد بدر هيچ مخلوقى التجا نبرم پنجم آنكه تا قدم در بهشت ننهم از كيد شيطان و غرور نفس نافرمان ايمن نباشم

حكايت : آورده‌اند كه در ايام طفوليت نصر بن احمد سامانى معلمى داشت بغايت مؤدب و عاقل و امير

نصر را هميشه چوب ميزد و ميرنجانيد و امير با خود شرط كرده بود كه چون بزرك شود معلم را ادبى بليغ نمايد و چون در ايام جوانى بر تخت كامرانى استقرار يافت حركات معلم بخاطرش رسيده ارادهء انتقام كرد و خادمى را باحضار معلم فرمانداد معلم از خادم پرسيد كه پادشاه در وقتى كه باحضار من امر كرد چه فرمود خادم گفت كسى را فرمانداد كه به بستان رووده چوب از درخت آبى ببر آنگاه مرا بطلب تو فرستاده معلم در راه بدكان ميوه‌فروشى رسيده بهى چند خريده در آستين نهاد و چون به خدمت امير آمد امير آنچوبها برگرفته پرسيد چه ميگوئى در باب اين چوب معلم يكى