تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 413

مساهمون:

ص٤١٣
درازعمر ميباشيد و ملوك و سلاطين كوتاه‌عمر و كم‌سال جواب داد كه ما رزق خود را از گنج‌خانه بىمنتهاى الهى بتدريج ميگيريم لاجرم تا روزى ما تمام نشود عمر ما باتمام نيايد و ملوك و سلاطين رزق خود را از خزانهء الهى بيكبار ميستانند لاجرم كم - بقا باشند معتصم فرمان داد تا سيصد درم به او دادند سقاى حرم شد از پيش خليفه بيرون آمد بعداز هفته معتصم بر همان منظر نشسته بود كودكى ديد كه همان سبو بر دوش دارد و گرد دار الخلافه ميگردد و ملازمانرا آب ميدهد حال پير از او پرسيد گفت وفات يافت و من پسر اويم معتصم گفت راست ميگفت آن پير چونروزى خود را بيكبار يافت عمرش به آخر رسيد

حكايت : آورده‌اند كه هرون الرشيد روزى به شكار ميرفت

پيريرا ديد كه درخت گردكان ميكشت هارون از حرص او عجب داشته پيش او رفت و گفت اى پير ترا چند سال است گفت چهارده سال فضل بن ربيع بانگ بر وى زده گفت در خدمت امير المؤمنين چرا ناانديشيده سخن ميگوئى گفت ناانديشيده نميگويم اما عاقلان ميدانند كه عمريكه در زمان بنى اميه گذشته آن را در حساب عمر نتوان شمرد و همچنين در زمان سفاح و منصور بواسطهء خونريزش بسيار و ترس بيم بيشمار كه بر خلايق مستولى بود داخل زندگانى نتوان گرفت و آنچه از عمر حساب توان كرد چهارده سالست دوازده سال در زمان خلافت مهدى و دو سال در دولت امير المؤمنين هرون را اين سخن خوش آمده هزار دينار به او انعام فرمود چه رسم وى چنان بود كه هر شخصى كه او را بسخنى خوشحال سازد هزار دينار به او دهد آنگاه از پير پرسيد كه ايندرخت كى ببر آيد گفت بيست سال ديگر خليفه پرسيد كه پس بچه كار تو آيد پير گفت : كشتند و خورديم كاريم و خورند هرون گفت احسنت و هزار دينار ديگر به او بخشيد پير گفت عجب حاليستكه هر درختى كه از اين نوع بكارند بعداز بيست سال از آن برخورند و من امروز كشتم بمدد آفتاب عنايت امير المؤمنين هم امروز از آن برخوردم هارون فرمود تا هزار دينار به پير دادند و اسب رانده روانشد با فضل گفت اگر با اين پير مكالمه نمودمى زر بسيار بستدى

حكايت : گويند نوبتى مردى از شعبى مسئله سؤال نمود

جواب داد نميدانم سايل گفت شرم ندارى كه بجهل اعتراف ميكنى شعبى گفت چرا شرم دارم از گفتن كلمهء كه ملائكه به آن تكلم نمودند كه چون خداوند جل ذكره از ايشان اسماء پرسيد گفتند «
سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلَّا ما عَلَّمْتَنا
»

حكايت : نوبتى يكى از سلاطين مسأله‌اى

از
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 413 | مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )