عبد اللّه مبارك پرسيد و چون عبد اللّه جواب گفت او را بر جنيبت خاصه سوار ساخته به منزل فرستاد و در اثناء راه عبد اللّه علويرا مست مشاهده نمود كه در خلاب افتاده لباس او به گل آلوده شده چون علوى عبد اللّه را بر آن اسب سوار ديد با وى گفت اى هندوزاده تو چنان و فرزند پيغمبر چنين عبد اللّه جوابداد كه تو آن ميكنى كه جد من كرده لاجرم من چنين ميروم و تو چنان
حكايت : چون در اثناى حرب صفين عمار ياسر شهادت يافت
عبد اللّه بن عمرو عاص با معويه گفت امروز بر من ظاهر شده و گمانم بسرحد يقين رسيده كه على مرتضى بر حقست و تو بر باطل معويه پرسيد كه بچه دليل عبد اللّه گفت از رسول صلى اللّه عليه و إله شنيدم و ديگران هم نيز شنيدهاند و اينحديث بغايت مشهور استكه روزى عمار بن ياسر را در مجلسيكه اكابر و اهالى مهاجر و انصار حاضر بودند مخاطب ساخت فرمود « يا عمار يقتلك الفئة الباغية » و چونمردم تو عمار را كشتند فئه باغيه عبارت از ايشان باشد و تو سرور اهل بغى باشى معويه گفت عمار را آنكس كشته كه او را بحرب ما آورده عبد اللّه گفت پس بر اين تأويل حمزه را روز احد مصطفى صلى اللّه عليه و إله كشته باشد نه وحشى چه آنحضرت عم خود را بحرب برده معويه خجل و منفعل گشته خاموش شد
حكايت : آوردهاند كه شخصى بمجلس اياس قاضى بصره رفته
پرسيد كه اگر باكل خرما مبادرت نمايم بر من حرجى لازم آيد قاضى گفت نى آنشخص بر زبان آورد كه اگر مقدارى شونيز به آن ضم كنم فطورى لازم آيد گفت نه سايل پرسيد كه اگر آب بان بياميزم و هرسه را تناول نمايم توان گفت كه حرامست قاضى گفت نه آنمرد گفت شراب خرما مركب از اين سه چيز است پس چرا حرامست قاضى جوابداد كه اگر قدحى آب بر تو ريزم اعضاى تو دردناك شود گفت نهپرسيد اگر مشتى خاك بر تو پاشم اعضاى تو مجروح گردد آنمرد بر زبان آورد كه نه قاضى گفت اگر آب و خاك با هم ضم كنيم و از آن خشتى ترتيب دهيم و بر سرت زنيم سرت مجروح شود گفت بلى سرم بشكند از تركيب آن سه جزو وقتى كه آن را به عمل آرند عهد آن بشكند و حد لازم آيد
حكايت : آوردهاند كه واعظى بطمع انعام بمازندران رفته
در مجلس پادشاه موعظه آغاز كرد و چون اهل مازندران شيعهء اثنا عشريند و واعظ سنى بود شخصى از او پرسيد كه بعد از رسول صلى اللّه عليه و إله امام به حق كيست واعظ با خود گفت اگر نگويم على مرتضى است بقتلم مبادرت نمايند و اگر بگويم باعتقادم خلل راه يابد لاجرم بر زبان آورد كه آنكه