فلس از آن متصور نيست ده هزار درهم حاصل كرده است و اوقات خود گذرانيده حيف استكه بيكار باشد اعمال خطير به او رجوع نمائيد
حكايت : آوردهاند كه مردى از ابناى انصار نزد احمد بن ابو خالد وزير مامون آمده
سخن در باب مهم خود تقرير مينمود احمد از كلمات او در خشم شده او را برنجانيد و سخنان درشت گفت انصارى بر زبان راند كه اى وزير بدانكه خداى تعالى ترا چيزى داده استكه حضرت مصطفى را نداده بود احمد متعجب شده گفت كفر ميگوئى خداوند مرا چه داده استكه بآنحضرت نداده بود انصارى بر زبان آورد كه ترا خوى بد داده است و آنحضرت را نداده بود كه « انك لعلى خلق عظيم » احمد بن خالد بخنديد و او را تشريف داده مهمات او را بحسب دلخواه ساخت
حكايت : آوردهاند كه ابو هريره گفت نوبتى در مجلس معويه نشسته بودم
اعرابى درآمد و چون خوان حاضر كردند اعرابى بره بريان كرده كه برخوان بود به قوت از هم برميكند و معويه از آنحركت بر خود پيچيده عاقبت بيطاقت شده گفت يا اخا العرب مگر مادر اين بره ترا شاخ زده كه عداوت با آن دارى عرب گفت مگر مادر اين بره ترا شير داده است كه شفقتى چنين دربارهء او دارى معويه خجل شده بعداز لحظهء موئى در لقمهء اعرابى ديده گفت آن مويرا از لقمهء خود جدا كن تا در روده تو نهپيچد اعرابى لقمه انداخته گفت نان بخيلى كه از دور موى در لقمه بيند حرام است معويه ديگر بار خجل و منفعل شده از وى عذر خواست اما عرب طعام نخورده بيرون رفت
حكايت : خواجه غياث الدين محمد رشيدى وزير سلطان ابو سعيد خدابنده بود
و چون شهرت داشت كه پدران او از نسل بنى اسرائيل بودند و دين موسى داشتند روزى خواجهء مذكور بحشمت و تجمل تمام بر تخت روانى نشسته بود چهار پسر صاحب جمال آن را برداشته بودند و از موضعى بموضعى ديگر ميبردند يكى از علماء خوشطبع در گذرگاه ايستاده بود چون آن مشاهده نمود اين آيه بر زبان راند كه «
بَقِيَّةٌ مِمَّا تَرَكَ آلُ مُوسى وَ آلُ هارُونَ تَحْمِلُهُ الْمَلائِكَةُ
»
حكايت : آوردهاند كه نوبتى معتصم بر منظرى نشسته بود
نظر مىانداخت ناگاه پيريرا ديد كه سبوئى آب بر دوش گرفته بود و كوزهء در دست پيش مردم ميداشت خليفه را بر حال او رحم آمده او را طلبكرده پرسيد كه چند سال دارى گفت هفتاد و پنجسال معتصم گفت از تو سؤالى خواهم كرد بايد كه جوابى مطابق واقع بگوئى آنگاه پرسيد كه چگونه است كه امثال شما صعاليك