تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 401

مساهمون:

ص٤٠١
حفص همان شب متوجه بغداد شده هيجده سال بتعليم علم فقه و احاديث مشغول بود و چون به وطن بازآمد خواستكه از جيحون عبور نمايد كشتى شكسته كتابهايش در آب غرق شد ابو حفص از اين معنى دلتنگ شده و صاحبدلى بر او گذشته گفت علم شريف را در سينه نگاه بايد داشت نه در پوست بهايم ابو حفص نوبت ديگر برى رفته بعداز دو سال كه كتب را حفظ نمود به وطن معاودت كرده خواست كه در ترمد درس گويد با كنيزى عاقله كه مملوكه او بود مشورت نمود كنيز گفت اين معنى وقتى خوبستكه هيچكس را در ذمت تو حقى نباشد ابو - حفص جميع خصمانرا شاد ساخته كنيزك گفت هنوز اثر ظلمى در بشره تو مشاهده ميرود ابو حفص بعداز تفكر بسيار بخاطرش رسيد كه نوبتى دو برك تر از جوال گبرى بىاذن او برداشته پيش گبر رفته حلالى طلبيد گبر قبول نكرد آخر الامر بيست مثقال طلا به او داد تا راضى شد كنيزك گفت اكنون اثر صفا در تو مىبينم روز ديگر كه مجلس حكم منعقد شد از مدرسه غوغائى برآمد و بعداز تفحص معلوم شد كه آن گبر با اقرباى خود آمده‌اند كه مسلمان شوند بسبب آنعقيده كه از ابو حفص ديده بودند

حكايت : آورده‌اند كه شريح در كوفه نايب امير المؤمنين على عليه السّلام بود

نوبتى زرهى از آنحضرت گمشده بعداز چند روز در دست يهودى ديدند امام المتقين يهود را طلبيده گفت اين زره از منست يهود انكار كرده گفت كسى در ميان حكم كند آنحضرت با يهود بخانهء شريح تشريف برده فرمود كه ايشريح بمحاكمه آمده‌ام از جاى خود برمخيز آنگاه دعويكرد كه اين زره ملك منست در دست يهود و بخلاف حقست شريح گواه طلبيد آن حضرت فرمود كه مقداد و حسن شريح گفت شهادت مقداد مسلم است اما شاهزاده فرزند امير المؤمنين است و شهادت او دربارهء پدر اعتبارى ندارد يهود گفت « اشهد ان لا إله الا اللّه و اشهد ان محمدا رسول اللّه » در ملتى كه بهيچوجه مداهنه نباشد حقيت آن ظاهر است و زره را تسليم كرد

حكايت : آورده‌اند كه نوبتى يكى از شاگردان ابو حنيفه بر كنيزكى عاشق شده

سلطان محبت چنان در شهرستان دلش استيلا يافت كه ديگر صبر راه مجال توقف نماند .
عشق سبكدست باز مملكت جان گرفت * صبر گران پايرا توشه در انبان گرفت
و كار به جائى رسيد كه خلل در عقل او ظاهر شد و چون بنابر حدت ذهن و كثرت فهم استاد را نسبت به او محبتى تمام بود بعداز تحقيق معلوم شد كه آن كنيز ملك يكى از علماى معتزله است ابو حنيفه بخانهء معتزلى رفته باوجود عداوت او را به خانه برده