ديوار نيز بر همهكس مقدم نشسته و هيچكس از او در غضب نيست .
آبنوسم در ته دريا نشينم چون صدف * خس نيم تا بر سر آيم كف بود همتاى من
بالجمله هارون بابو يوسف گفت در اينمسئله چه ميگوئى ابو يوسف گفت اى امير هرگز ارادهء گناهى كردهء كه در اثناى خوف و خشيت منتقم جبار ترا از آنكار مانع آمده باشد گفت بلى صورت واقعه من همين است قصد مملوكهء زبيده نمودم و بعداز آنكه دانستم مملوك اوست عنان توسن تندر و شهوت به قوت روحانيت بازكشيدم ابو يوسف گفت بتجديد نكاح احتياج نى و طلاق واقع نشده است گفتند از كجا و چه دانستى كه امير بهشتى است گفت بموجب نص قرآن كه «
أَمَّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوى »
يعنى هركه از خوف الهى از هواى نفس دست بازداشت بهشت جاى او باشد هارون سخن او را پسنديده استحسان نمود و قضاى بغداد را بوى داده تشريف فاخر بوى پوشانيده فرمود تا عمارى آورده ويرا در آن نشاندند و چون ابو يوسف به آن سباط جهود رسيد او را طلبيده گفت بمقتضاى شرطيكه خود كردهء امروز وقت تخريب اين بنا است و فرمود تا او را خراب كردند
حكايت : آوردهاند كه متوكل عباسى بيمار شده
نذر كرد كه اگر از اينمرض نجات يابد مال كثير به صدقه دهد و بعداز صحت ندانستكه چه مقدار مال بايد داد چه تعيين مبلغ نكرده بود علماى سامره را طلبيده در آنباب استفسار نمود سخنى گفتند اما هيچيك كلام خود را مدلل نساختند متوكل گفت من ميدانم كه اين مسئله را از كه تحقيق كنم آنگاه باحضار امام الهمام على بن محمد الرضا فرستاد چون آنحضرت حاضر شد صورت قضيه بازگفت فرمود كه هفتاد و يكدينار به صدقه بده از سبب آن تعيين پرسيدند فرمود كه خداوند سبحانه و تعالى در قرآن مجيد فرموده كه « و
لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ فِي مَواطِنَ كَثِيرَةٍ
» و آنموضع كه خداوند جل ذكره مؤمنان را بر كافران نصرت داده هفتاد و يك موطنست حاضران متحير شدند و متوكل پنجهزار مثقال طلا به وكيل امام عليه السّلام حواله نمود تا از خزانه بستاند
حكايت : در كشف الغمه مسطور است كه نوبتى امام جواد على بن محمد الرضا عليه السّلام بمجلس متوكل آمده
دستارى نفيس بر سر آنحضرت بود متوكل پرسيد يابن عم ايندستار را به چند مثقال خريدهاى فرمود به دوازده هزار مثقال نقره متوكل گفت اسراف كردهء امام برفور جوابداد كه شنيدهام كه تو كنيزى به صد هزار مثقال نقره خريدهء گفت چنين است امام گفت