تو براى خسيسترين اعضاى خود متاعى به صد هزار درم خريدهء و من بجهة شريفترين اعضا دستارى به دوازده هزار درم ابتياع نمودهام انصاف ده كه كدام يك از ما مسرفست متوكل خجلشده خاموش گشت
حكايت : آوردهاند كه نوبتى ابو حنيفه درس ميگفت
ابو يوسف كه در صغر سن بود پيش او نشسته زنى آمده سيبيكه نصف آن سرخ بود و نصف سفيد بدست ابو يوسف داده گفت اينرا باستاد خود ده ابو يوسف او را بابو حنيفه داده ابو حنيفه سيب را شكسته به او داد و گفت به آنعورت بازده شاگردان از حقيقت حال پرسيدند جواب داد كه آن زن پرسيد كه بعضى اوقات چنانستكه بعضى از خرقه سفيد مى بينم و برخى را سرخ در اينحالت نماز ميتوانم گذارد يا نه من سيب را شكستم و به او فرستادم يعنى تا مجموع خرقه مانند اين سيب سفيد نگردد نماز جايز نباشد
حكايت : آوردهاند كه نوبتى اياس بن مره كه از عقلاى زمان بود با جمعى نشسته خرما ميخوردند
و هستهء آن را به جائى مىانداختند و مگسان گرد آن هستها نميگشتند اياس گفت در آنموضعكه ما هستهء خرما مىاندازيم مارى خواهد بود يكى برخاسته تفحص نمود مارى بزرگ ديد و بسنگى سرش بكوفت ياران از اياس استفسار نمودند كه تو از كجا دانستى كه آنجا ماريست جوابداد كه مگسانرا ديدم كه قطعا نزد آبخور مار نميرفتند دانستمكه اثر زهر احساس نمودهاند
حكايت : آوردهاند كه ابو بكر وراق در علم عقلى و نقلى درجه كمال يافته
در علوم غريبه كتابى تصنيف نموده بشاگرد خود على بن محمد بن حكيم الترمدى داده كه اينرا ببر در رود جيحون انداز محمد كتاب را بيرون آورده با خود گفت حيف باشد كه چنين نسخهء نفيس را در آب اندازم كتابرا در خانه آورده به خدمت استاد رفت و بر زبان آورد كه كتاب را در آب انداختم ابو بكر پرسيد كه چه علامت ديدى گفت چيزى نديدم فرمود كه در آب نيداختهء برو و بفرموده عملنماى محمد گويد كتاب را بردم و در آب جيحون انداختم دستى به دو رسيده آن را از روى هوا بگرفت من متحير بازگشتم و صورت حال عرضكردم گفت آندست استاد من خضر عليه السّلام بود روز ديگر آنكتاب را پيش استاد ديدم بر بعضى از سطور خطها كشيده و علامات نهاده گفتم اين خطوط چيست گفت اين كتابرا نزد استاد خود خضر فرستادم تا تصحيح فرمايد و اين از اثر قلم آنحضرتست
حكايت : آوردهاند كه ابو حفص كبير در ابتداى جوانى زنى خواسته
در شب زفاف دختر گفت مادام كه مسائل حيض و واجبات نماز بر من تعليم ندهى با تو دست در آغوش نكنم ابو -