تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 395

مساهمون:

ص٣٩٥
او بناحق حق داماد پيمبر بگرفت * پسر او سر فرزند پيمبر ببريد بر چنين قوم كسى لعنت و نفرين نكند ؟ * لعن اللّه يزيدا و على آل يزيد
بنهايت انجاميده به منزل اصلى شتافت پسر فاسق فاجر خويش را كه منبع عيوب و مجمع فجور بود وليعهد ساخت تا سنن سنيهء مصطفى صلى اللّه عليه و آله برانداخت و بجاى هر سنتى بدعتى احداث كرد و آن ملعونرا بر اراقه دماء دلير گردانيد و بر شيعهء على مرتضى تسلط داد تا قرة العين رسالت و نور ديدهء ولايت را شربت شهادت چشانيده مستوجب لعن ابدى و عقوبت سرمدى شد و عتبة بن ابى معيط كه رسول اللّه نسب او را از قريش نفى كرده فرمود كه او از يهود است از اهل صفوريه او را به خود منسوب ساخته از اقرباى خويش زن داديد و امير المؤمنين عليه السّلام بفرمودهء صدر صفهء رسالت صلى اللّه عليه و إله گردن آنملعون زده عار آن را بشما رسانيد و پسر فاسق او وليد بن عتبه در كوفه خمر خورده بامامت مسلمانان قيام نموده بجاى دو ركعت فريضه بامداد چهار ركعت گذارده گفت نشاطى دارم اگر خواهيد چند ركعت ديگر بگذارم و حق تعالى در شان او فرمود
« أَ فَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً لا يَسْتَوُونَ »
مرضى و عفان كه در مجلس بىاختيار دست از خود بازميداشت بزرك شما است و عبد الملك مروان كه فاضلترين اميران و عادل‌ترين عمال او حجاج بود بزرك‌ترين شما است و جماعت فاسقان و بد كرداران و خائنان و بدكاران و منافقان كه اولاد پيغمبر آخر الزمانرا كشته و منجنيق نهاده سنگ و پليدى بجانب كعبه انداخت و خانه كعبه را ويران ساختند اعوان و انصار شمااند ادنى شما بدكار و اوسط شما غدار و شريف شما خمار و وضيع شما مكار و امير شما طرار است و چون پير از تقرير اينكلمات دلپذير كه تفصيل آن در تاريخ ابن اعثم مسطور است فارغ گشت هشام حيران مانده ندانست كه در جواب چگويد متحير و مبهوت عنان بجانب لشكر انعطافداده از غلام پرسيد كه از آنكلمات هيچ نقل ميتوانيد كرد غلام مردى عاقل و هشيار بود بر زبان آورد كه من در آنمحل چنان مبهوت شده بودم كه نام خود را فراموش كرده بودم كه قوت حافظه‌ام به كلى فراموش شده بود هشام گفت اگر چنين نميگفتى بقتل تو ملجاء ميشدم و چون بسپاه پيوست جمعيرا از عقب پير فرستاد و پير همان لحظه دانسته بود كه آنمرد حاكم ايام هشام هست لاجرم راهى كه شارع عام نبود روان شده جان
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 395 | مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )