هيچ نگفت حجاج بر زبان راند كه جواب من بگوى عرب گفت بد مرديست پرسيد چرا گفت خطائى از او در وجود آمده كه از مشرق تا مغرب از او پر شده است پرسيد كه آن خطا كدام است گفت اينكه اين فاسق فاجر ظالم را بر مسلمانان گماشته است حجاج هيچ نگفت ناگاه مرغى بپريد و آواز صفيرى كرد اعرابى روى بحجاج آورده گفت تو چه كسى ايمرد حجاج جوابداد كه اين چه سؤال است كه ميكنى عرب گفت اينمرغ خبر داد كه لشكرى ميرسد كه سردار ايشان توئى عرب در اين سخن بود كه لشكريان او رسيدند و بر وى سلام كردند اعرابى چون اين بديد رنگ رويش متغير شده بهم برآمد حجاج فرمود تا شتران او را سپردند و او را همراه به شهر بردند بامداد روز ديگر حجاج شيلان كشيده باحضار عرب فرمانداد و چون درآمد گفت السلام عليك و رحمة اللّه و بركاته آنگاه گفت طعام ميخورى عرب جوابداد كه اگر رخصت فرمائى بلى حجاج اجازه داده عرب بنشست و دست دراز كرده گفت بسم اللّه انشاء اللّه كه بعد از طعام خير پيش آيد حجاج بخنديد و باحضار مجلس گفت هيچ ميدانيد كه ديروز از اين شخص چه بر من رسيده است عرب گفت اصلح اللّه الامير در افشاى سريكه ميان من و تو گذشته بكوش حجاج گفت اى اعرابى يكى از دو كار اختيار كن يا پيش من باش تا ترا از خواص خود گردانم يا مفارقت من قبول كن تا ترا پيش عبد الملك فرستم و آنچه نسبت بوى گفتهء نويسم عرب گفت اين دو امر را ثالثى هست حجاج گفت ثالث آن كدام است گفت اينكه مرا بگذارى تا بقبيلهء خود روم و ديگر نه تو مرا بينى و نه من ترا حجاج بخنديد فرمود تا هزار درم به او دادند و او را گذاشتند
حكايت : صاحب روضة الصفا از تاريخ اعثم نقلكرده كه روزى هشام
در بوادى و صحارى بصيد مشغول بود ناگاه ديد كه غبارى از شارع عام طلوع يافت ملازمانرا بتوقيف كرده با يك غلام متوجهء آنجانب شده كاروانى ديد كه روغن زيت و مساعى ديگر داشتند در آنجماعت به نظر حقارت نگاه كرده ندانست .
خاكساران جهانرا بحقارت منگر * تو چه دانى كه در اين گرد سوارى باشد
در اثناى احتياط چشم هشام بر پيرى افتاد كه بحسن منظر از ساير اهل قافله امتياز داشت از وى سؤال نمود كه از كجائى و از كدام قبيلهء گفت ترا با من چكار اگر من از اعالى قبايل باشم نفعى به تو عايد نگردد و اگر از ادانى طوايف ضررى