تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 393

مساهمون:

ص٣٩٣
به تو لاحق نشود پس در امريكه ضررى و نفعى در آن نباشد سئوال مكن هشام گفت از اخفاى تو نسبت را دانستم كه نسبى خسيس دارى و حيا را از اظهار آن مانع آيد و چون هشام كريه منظر و احوال و بىاندام بود .
سيه‌رود و زبان‌ور كيك چون خامه * سفيد كار و ضعيف و دو روى چون قرطاس بود ز ديدن ديدار او بسى بهتر * اگر بديده رسد نوك خنجر الماس
پير درخنده شده گفت از قباحت صورت و كراهت هيأت و درشتى ديدار و سماحت گفتار و قلت حسب و دنائت نسب و خساست خاندان و نجاست دودمان ترا ندانستم كه از تعريف خود چارهء نباشد بدانكه من از فلان قبيله‌ام و اقرباى من فلان و فلانند هشام گفت و اللّه المستعان ناپسنديده نسبى و ناستوده حسبى كه تو دارى بر آن‌كس كه از قبيلهء تو نيست شكر واجبست پير گفت با وجود اين طلعت زيبا كه تو دارى جاى آنست كه مردم را عيب كنى
رويت كه از نشان برص گشته داغ‌داغ * شفتالويست ريده بر او هرطرف كلاغ
و تو با اين چشم شهلا گنجايش دارد كه به نظر حقارت در اهل عالم نگرى
دو لاجورد نگينند هردو ناكنده * اگر اشاره نمائى كننده بسيار است
بارى تو نگوئى كه از كدام قبيله‌اى هشام گفت من مردى از قريشم پير بر زبان آورد كه قريش قبيلهء بزرگند و در آن قبيله اكابر و اصاغر و ادانى و اراذل و اعالى و اسافل ميباشند تو از كدام بطنى هشام گفت از اشراف بنى اميه‌ام كه هيچ آفريدهء در شرف و قدر با ايشان برابرى نتواند كرد
برابرى نتواند كسى به آن مردم * كه از شرف بفلك ميرسد همه سرشان
و هيچ طايفه از ايشان انتقام نتواند كشيد پير چون اين سخن استماع نمود خنده بقهقهه زده گفت مرحبا بك يا اخا بنو اميه تا غايت پاكى نسب خود را پوشيده داشتى و مرا با نسب خود در غلط انداختى نيكو كرديكه عاقبت اظهار كرده گفتى و گرد انديشه از خاطر من رفتى و گزيده نسبى و ستوده خاندانى و رفيع دودمانيكه تو دارى غالبا مضمون اين ابيات مناسب شان عاليشان ايشانست .
نيمكاران كارگاه وجود * خازنان خزانهاى جعل هريكى روى و ريش بستاند * باجازت ز نقش بند ازل فضلهء فرج آدم و حوا * حشو معلول علت اول