نديدم كه نان بهتر از ميوه باشد * بنزديك قومى مگر شهر كاشان
گفتم امير بر مسند اقبال باقى باد آنشاعر مردم كاشانرا هجو نكرده مدح گفته است بسبب اينكه نان آنزمين بغايت پاكيزه و لذيذ بود چنان كه مردم بنان خورش محتاج نباشند و از غايت لطافت آن نانرا به از ميوه توانگفت مأمون گفت نيكو محملى پيدا كردى پس حسن بن سهل را گفت امارت طبرستانرا به او ده
حكايت : آوردهاند كه روزى زيد بن على بن الحسين عليه السّلام
بنزديك خالد بن عبد اللّه قشيرى كه حاكم كوفه بود رفت خالد برخاسته تعظيم آن جناب نمود و از يهودى كه در آنمجلس حاضر بود پرسيد كه بچه سبب يهودان ترا تعظيم ميكنند و بر خود تقديم مينمايند يهود گفت بجهة آنكه من از نسل داود پيغمبرم خالد پرسيد كه تو به چند واسطه به آن حضرت ميرسى جوابداد كه بچهل و دو واسطه او را خالد گفت اين زيد بن على فرزند پيغمبر است بسه واسطه برسول اللّه ميرسد يهود گفت تعظيم كن شخصى را كه خداوند تعالى بواسطهء او ترا بزرگ گردانيده است خالد گفت من احترام و توقير او را بر خود واجب ميدانم يهود گفت دروغ گفتى اگر تعظيم او را لازم ميدانستى او را بر مسند خود مىنشاندى خالد گفت من در اينباب مضايقه ندارم اما هشام بن عبد الملك بدين راضى نميشود يهود گفت هشام ترا از رضاى خدا منع نتواند كرد خالد گفت خاموش باش و از مجلس من بسلامت بيرون رو يهود گفت :
اگر تيغ عالم بجنبد ز جاى * نبرد رگى تا نخواهد خداى
و چون سخن بدينجا رسيد زيد برخاسته فرمود روشن باد چشم پيغمبرى كه يهودانرا به او اعتقاد بيشتر است از ايشان
حكايت : ابراهيم بن مهدى گويد روزى نزد معتصم نشسته بودم
پسر صغير مأمون كه دو ساله بود درآمد و من انگشترى ياقوت در انگشت داشتم آن را بيرون آورده ميگردانيدم پرسيد كه اين چيست گفتم كه اين انگشتريست كه در زمان دولت پدرت ساخته بودم و اكنون در ايام خلافت عمت از گرو بيرون آوردهام برفور گفت همچنانكه شكر پدرم كه ترا تا اكنون زنده گذاشت نميگذارى شكر عمت كه بدولت او انگشترى از گرو بيرون آوردهاى نخواهى گذاردن من بغايت خجل شدم و اهل مجلس از فصاحت آنكودك متعجب شده گفتند .
بچه بط اگر چه دينه بود * آب درياش تا به سينه بود