از اينجواب خندانشده او را انعام داد
حكايت : آوردهاند كه عبد الملك مروان عتبه را طلبيده
گفت ميخواهم كه امارت مصر را به تو تفويض نمايم عتبه گفت اين مهم از من نميآيد عبد الملك در غضب رفته او را دشنام داده گفت عمليكه ديگران بآرزو ميخواهند به تو مىدهم و تو منت نميدارى عتبه جوابداد كه آفريدگار تبارك و تعالى در قرآن ميفرمايد «
إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا »
آفريدگار جل ذكره با كمال بزرگى و قدرت خود امانت خويش را بر آسمان عرض كرد قبول ننمود قادر مختار و منتقم جبار خشم و غضب نفرمود پس اگر تو عمل مصر به من عرض كنى و من قبول نكنم چرا خشم گيرى عبد الملك او را تحسين نموده تشريفى فاخر داد
حكايت : آوردهاند كه عبد الملك شعبى را كه يكى از افاضل زمان بود برسالت روم فرستاد
چون قيصر كمال فصاحت و بلاغت و فراست و فضيلت او مشاهده نمود ازو پرسيد كه سن تو چند است شعبى گفت اسنان من سى و دو بيش نيست قيصر بر زبان راند كه از اين نمىپرسم زاد تو چند است گفت آنچه بود در راه صرف شد قيصر گفت عمر تو چند است گفت دو روز پرسيد چگونه شعبى جواب داد كه عمر خود را ايندو روز ميدانم كه در خدمت توام و باقى را عمر نميشرم مصرع (
روز فراق را كه نهد در شمار عمر
) قيصر را بغايت خوش آمد شعبى را به تشريفات و انعامات مخصوص ساخت و جواب نامهاى او نوشته به دو تسليم كرد از شعبى منقولست كه چون آن مكاتيب را بعبد الملك رسانيدم او را متغير يافتم اما سبب را ندانستم بعداز چند روز گفت ميدانيكه قيصر در شان تو چه نوشته گفتم لا و اللّه نامه را به من داد نوشته بود كه عجب ميدارم از جماعتى كه مثل شعبى شخصى در ميان ايشان باشد و ديگريرا حاكم خود سازند گفتم قيصر بر تو حسد برده است كه منى در خدمت توام بجهة آن اين سخن نوشته است تا مزاج ترا بر من متغير سازد و قصد من نمائى ديگر آنكه اگر ترا ميديد ميدانست كه من لايق اين منصب نيستم عبد الملك خوشحال شده گفت راست گفتى
حكايت : از خالد بن ازهر مرويست كه حسن بن سهل مرا نزد مأمون برده
خليفه از من پرسيد كه چه نام دارى گفتم خالد بن ازهر گفت از كجائى گفتم از كاشان گفت از كدام قريه گفتم از اهل آران مأمون بخنديد و گفت تو از آنجماعتى كه شاعر وصف ايشان كرده است :