صد شتر مطبخ و خيام او را ميبردند و در عمارى نشسته جمعى از علماى ائمه همراه بودند چون قريب به عرفات رسيد درويشى را ديد كه ميآيد گرسنه و تشنه و پايهاى آبله زده چون درويش صدر جهانرا با آن حشمت و مكنت ديد گفت آيا ثواب حج تو و من يكى باشد و حال آنكه تو در راحت ميروى و من در محنت صدر جهان گفت حاشا كه جزاى من مقدار تو باشد چه اگر دانستمى كه ثواب من مقابل اجر تو خواهد بود ارتكاب اين سفر نمينمودم درويش گفت چگونه گفت زيرا كه من فرمان الهى را امتثال نمودهام و تو بخلاف فرمان اين توجه نمودهء چرا كه گفتهاند چون قدرت ندارى خود را بمهلكه مينداز پس مرا بفرمان طلبيدهاند و تو بطفيل آمدهء و عزت طفيلى چون مهمان نباشد
حكايت : آوردهاند كه خسرو پرويز مفتون نغمات دلپذير باربد بود
و لحظهء بمفارقت او رضا نميداد نوبتى باربد غلامى خريد و موسيقى به او تعليم ميداد و غلام در اندك فرصتى چنانشد كه از تار ساز دل را غذاى روح و جانرا شربت فتوح ميداد
زهره ز رشك خون دل در بن ناخن آورد * چون رك ناخنش كند بارك چنگ نشترى
و پرويز چنان شيفته ساز و فريفته آواز او شد كه مزيدى بر آن تصور نتوان نمود و چون بار بديد كه پادشاه در مقام تربيت غلام است بقتل آن بيچاره مبادرت نمود پرويز بر اين قضيه وقوف يافت باربد را در معرض خطاب و عتاب آورده بسياست او حكم كرد و بر زبان آورد كه تو ندانسته بودى كه نشاط من به دو قسم مقسم است قسمى بساز و آواز تو و قسمى بسرود و نغمات غلام سبب چه بود كه نصفى از نشاط مرا منقطع ساختى من نيز سر ترا از مصاحبت بدن منقطع سازم باربد گفت ايپادشاه جهان من بد كردم كه نصفى از نشاط پادشاهرا باطل ساختم اما پادشاه ميخواهد كه بقتل من تمام نشاط خود را مفقود سازد پرويز را از اينجواب خوش آمده قلم عفو بر جريدهء جرايم باربد كشيد
حكايت : آوردهاند كه حجاج بن يوسف دوستى داشت موسوم بمره روزى حجاج نشسته بود
حاجب درآمده گفت فلان دبير بار ميطلبد مره بر زبان راند كه دبيران بدترين خلايقند حجاج دبير را اذن دخول داد چون درآمد او را تعظيم كرده در پهلوى خود جايداد و چون دبير سخن خود گفت بيرونرفت حجاج با مره گفت چرا گفتيكه دبيران بدترين ناساند اگر نه حق يارى بودى ترا ايذاء كردمى نشنيدهء كه خداوند تعالى اين آيه فرموده
« كِراماً كاتِبِينَ »
مره گفت اى امير من عوانان ديوانرا ميگفتم نه ملائكهء آسمانرا حجاج