مرويست كه هرگز از كسى الزام نيافتهام چنانچه بجواب مبادرت نتوانم نمود الا از سه كس اول از مادر فضل بن سهل كه چون بعداز پسر خود سهل ناله و زارى و گريه و سوگوارى مينمود من بپرسش او رفتم بر سبيل تسليهء خاطر وى گفتم جزع مكن كه اگر فضل رفت من قايممقام او باشم و شرط فرزندى بجا آورم گفت اى امير چگونه بر فوت فرزندى جزع نكنم كه مثل تو كسى پيدا كرده كه بجاى او باشد ديگر آنكه سياهى در مصر دعوى نبوت ميكرد و ميگفت من موسى عمرانم با او گفتم موسى را معجزات عالى بود مانند عصا و يد و بيضا و غيرهما اگر تو از آن قسم معجزه ظاهر كنى ما ترا مطاوعت نمائيم متنبى گفت موسى وقتى معجزه نمود كه فرعون انا ربكم الاعلى گفت اگر تو نيز آنكلمه بگوئى من آنمعجزه نمايم و من نتوانستم كه در مقابل او حرفى بگويم سوم آنكه كوفيان از عامل خود كه من نسبت به او اعتقاد تمام داشتم شكايت كردند گفتم درازنفسى شما را ميدانم از ميان خود پيريرا اختيار كنيد تا سخن شما بگويد آن طايفه پيريرا اختيار كردند و سخن آغاز كرده گفت اى خليفه مرديرا كه والى ساختهايد چون سال اول در ديار ما آمد آلات و اسباب فروخته به او داديم و سال دوم خانهاى خود را در معرض بيع درآورديم و تسليم وى كرديم و سال سيم املاك و مزارع را به او بازگذاشتيم ديگر هيچ نداريم اينظالم را از سر ما وا كن من گفتم دروغ ميگوئى شخصى را كه امير شما گردانيدهام عادل و پارسا و امينست پير گفت اگر چنين است كه خليفه ميفرمايد و من دروغ ميگويم خداوند تعالى آن را بجهة آن بر خلافت نشانده كه عالميان از عدل و انصاف او محفوظ گردند نشايد كه چنين حاكمى عادل منصف دائما در كوفه باشد و ديگران از عدل و لطف او بىنصيب باشند مرا از اين سخن خنده آمد جوابى نتوانستم گفت
حكايت : چون حجامه ملحد را گرفته نزد هارون الرشيد بردند
هارون با او گفت يا عدو اللّه تو از زنادقهء كبارى حجامه گفت چگونه زنديق باشم كه فريضه گذاردهام و سنت بجا آوردهام هرون گفت اى مدبر ترا تيغ خواهم زد تا اقرار كنى حجامه جواب داد كه اگر چنين كنى رسول خدا را صلى اللّه عليه و إله خلاف كرده باشى هارون پرسيد چگونه گفت آنحضرت تيغ ميزد كه بمسلمانى اقرار كنند و تو ميزنى كه بكفر اعتراف نمايند هارون از اين جواب متحير شده او را رها كرد
حكايت : آوردهاند كه يكى از صدور تجار به حج اسلام رفته اسباب تجمل بينهايت همراه برد
چنان كه