اصمعيرا گرفته بهرطرف ميكشيد و دشنام ميداد اصمعى در دست او عاجز شده بود هارون از آنحال ميخنديد اعرابى اصمعى را كشانكشان نزد خليفه آورد مردم گفتند امير المؤمنين را سلام كن گفت من به او ايمان ندارم آنگاه گفت يا امير المؤمنين بزعم اين مردم نه به اعتقاد من داد من از اين شخص بستان كه مرا دشنام داده است خليفه گفت دو درم به او ده اعرابى بر زبان راند كه سبحان اللّه مرا دشنامداده تو ميفرمائى كه دو درهم به او دهم اين چگونه حكمى است خليفه گفت حكم ما بر اين نسق است اعرابى گريبان اصمعيرا گذاشته گفت يابن الزانيتين زود باش و به حكم امير خود چهار درم به من ده هارون چندان خنديد كه نزديك بود كه از اسب بيفتد و اعرابى را همراه خود به بغداد برد چون عرب بارگاه خليفه را به آن عظمت و حشمت مشاهده نمود پيش رفته گفت اسلام عليك يا اللّه خليفه گفت خاكت به دهان اين چه سخن بود كه گفتى عرب بر زبان گذرانيد كه اسلام عليك يا نبى اللّه خليفه گفت اى مخذول چنين مگوى حضار گفتند بگوى يا امير المؤمنين عرب سلام كرده بنشست خليفه گفت شيلان كشيدند و پالوده حاضر كردند اصمعى گفت اميدوارم كه او نداند كه پالوده چيست هارون گفت اگر چنين باشد يك بدره زر به تو دهم اعرابى دست دراز كرده بر وجهى به خوردن پالوده مشغول شد كه معلوم شد كه هرگز پالوده نخورده خليفه از او سئوال نمود كه اين چيست ميخورى گفت و اللّه كه من نميدانم كه اين چهچيز است اما در قرآن مجيد خواندهام كه « و
فاكِهَةٌ وَ نَخْلٌ وَ رُمَّانٌ
» نخل نزد ما هست گمان ميبرم كه اين رمانست اصمعى گفت امير اكنون دو بدرهء زر بده زيرا كه او رمان را نيز نمىداند كه چيست خليفه فرمود تا بدرهء زر باصمعى دادند و هزار درهم باعرابى بخشيد
حكايت : هشام عبد الملك مردى از ندما را در معرض خطاب و عتاب آورده
بود و آنشخص خود سخنان دلپذير بيان مينمود هشام بانگ بر او زد كه باوجود آنكه در معرض عقوبت من ايستادهء هنوز فصاحت عرضه ميدارى آنمرد گفت خداوند جل ذكره باوجود عظمت و كبريائى خويش و كمال نقصان و جرايم عباد ميفرمايد كه در روز قيامت گناهكارانرا بايد كه سخن خود را مستوفى عرضه داشت نمايند و آنچه از حجت و برهان توانند ادا نمايند چون حال بر اينمنوال باشد چرا با تو سخن نتوان گفت هشام از اين سخن متأثر شده از جريمهء او درگذشت