تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 385

مساهمون:

ص٣٨٥
معاف ميدارد جوابداد كه من بمنزله دو دست پدرم و ايشان بمنزلهء دو چشم و آنحضرت به دو دست خود دو چشم خود نگاه ميدارد

حكايت : حجاج بن يوسف ثقفى نامه به محمد حنفيه نوشته

سخنان درشت مشتمل بر تهديد و وعيد در آنجا ثبت نمود و چون نامه بمحمد رسيد در جواب نوشت كه بر مضمون رقعهء تو اطلاع يافتم بدانكه خداوند جل ذكره را نظريست كه آن را نظر رحمت گويند اگر شمهء از آن نظر بجانب من اندازد از بلاى تو ايمن گردم و همچنين اگر از انظار غضب حق صبحانه نظر بسوى تو افتد چنان به خود مشغول گرديكه مرا فراموش كنى حجاج از هيبت اينكلمات بلرزيد و ترك محمد داد

حكايت : آورده‌اند كه نوبتى اعرابى به خدمت مأمون آمده بر زبان آورد كه مردى فقير و غريبم

مأمون بر زبان آورد كه ميتواند بود چه همهء آدميان بديند و صفت موصوفند كما قال اللّه تعالى
« يا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ »
و رسول اللّه صلى اللّه عليه و إله فرمود « كن فى الدنيا كانك غريب » اعرابى گفت داعيه حج دارم خليفه گفت مبارك باد نيكو نيتى كردهء كه اداى فريضه نمائى كه
« وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ »
اكنون قدم در راه نه اعرابى بر زبان آورد كه استطاعت ندارم مامون گفت بر اين تقدير حج از تو ساقط شد كه فرضيت آن مشروط باستطاعت است چنان كه در كلام مجيد وارد استكه «
مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا »
در خانهء خود بفراغت باش اعرابى به تنگ آمده گفت اى امير من پيش تو به چيزى طلبيدن آمده‌ام نه بوعظ شنيدن خليفه خندان و خوشحال شده هزار درم بوى داد

حكايت : در كتب تواريخ به نظر رسيده كه روزى اصمعى كه فاضل و مقتداى اهل نحو و لغت است

در مجلس هارون الرشيد نشسته بود و در آن اثنا شيلان كشيدند و از جملهء اطعمه و اشربه پالودهء عسل آوردند اصمعى بتقريبى بر زبان آورد كه اى امير المؤمنين بسيار كس باشد كه پالودهء عسل نخورده باشد بلكه نام آن نشنيده خليفه گفت اينمعنى ممكن نيست اصمعى گفت بنده بر اين مدعى شاهدى اقامه نمايم اتفاقا هم در آن روز خليفه به شكار رفته اصمعيرا نيز با خود همراه برد ناگاه از باديه عربى بيرون آمد كه بتعجيل ميرفت هارون با اصمعى گفت برو و آن اعرابى را نزد من آر اصمعى پيش عرب رفته گفت امير المؤمنينرا اجابت كن عرب بر زبان آورد كه مؤمنانرا امير مىباشد اصمعى گفت بلى عرب گفت بارى به او ايمان ندارم اصمعى زبان بدشنام او گشوده و گفت خاموش باش يابن الزانية اعرابى در غضب رفته گريبان