حاضر ساخت تا بر وى حد شرعى جارى سازد و امير به آن شخص خطابكرد كه چرا شراب حرام نوشيدى و كسوت تغضيب پوشيدى و عقل شريف را كه عاقله تست بعقيله مستى و بيهوشى گرفتار ساختى مست گفت « سبحانك هذا بهتان عظيم » امير بر زبان آورد كه من با تو سخن ميگويم و از تو سئوال مينمايم و تو قرآن ميخوانى مست جوابداد كه امير بايد كه بهتر از اين تفحص حال رعايا نمايد روا نباشد مرا كه عاقلم بيهوش خواندن امير گفت ترا به جهت مباحثه و مناظره نياوردهاند چرا بسيار ميگوئى مست گفت « السكوة عند الضرورة بدعة » اگر خاموش گردم مرا بتازيانه برنجانى بنابراين بحجت لت خود دفع ميكنم امير گفت اين قالوقيل را بگذار و سورهء قل يا ايها الكافرون بخوان تا ظاهر شود كه مستى يا هشيار چه علما حد مستى را تا اين غايت تعيين كردهاند اگر غلط خوانى حد شرعى بر تو برانم مست گفت امير فاتحه بخواند تا من سورهء قل يا ايها الكافرون بخوانم امير آغاز كرد كه
« الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ »
گفت در اول سوره دو غلط كردى يكى آنكه استعاذه ننمودى دويم آنكه بسم اللّه نگفتى امير روى بمحتسب آورده گفت من پنداشتم كه تو مست آوردهاى ندانستم كه تو قارى بلخ را نزد ما حاضر كردهء ديگر از اين نوع آدم را پيش من مياور و دست از اين مرد بدار مست گفت بىتشريف امير مراجعت ننمايم امير فرمود تا او را خلعت دادند
حكايت : در تاريخ ابن اعثم مسطور است كه چون معويه بمدينه آمده بمنبر رفته خطبه خواند
و در اثناى خطبه سخن او بذكر امير المؤمنين على عليه السّلام منجر شده آنحضرت را ببدى ياد كرد و زبانرا بنكوهش اسد اللّه الغالب دراز كرد از اولاد امير المؤمنين حسن عليه السّلام در آنمجلس حاضر بود برخاست و فرمود ايزد تعالى هيچ پيغمبرى و هيچ وصيى نفرستاده الامجرمان و فاسقان بعداوت او برخاستند « قوله تعالى
وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا مِنَ الْمُجْرِمِينَ »
بعداز آن فرمود من پسر علىام و تو پسر صخرى و مادر تو هند است و مادر من فاطمه بنت رسول اللّه و جدهء من خديجه كبرى است و جدهء تو فتيله است ميان ما دو نفر لعنت خداى بر آنكس باد كه سرشت او نكوهيدهتر و نسب او خسيستر و نفاق او بيشتر است اهل مسجد آمين گفتند و سخن معويه انقطاع يافته خواروخجل از منبر فرود آمد
حكايت : نوبتى از محمد حنفيه سؤال نمودند
كه سبب چيستكه امير المؤمنين عليه السّلام ترا بحروب ميفرستد در مخاطره و مهالك مىاندازد و حسن و حسين را از اين تكاليف