خود عمل كن تا علمت بجهل آميخته نگردد و از معاصى بپرهيز تا از آتش دوزخ آزاد شوى و مال خود را بآخرت فرست تا حساب آن بر تو آسان گردد و عصام به خانه آمده خود را بترازو برابر زر كشيده آن نقود را بدرويشان داد
حكايت : آوردهاند كه منصور عماره بدر خانه قاضى بغداد رسيد
درگاهى ديد عالى باندرون رفته خانهاى ديد بغايت وسيع و دلگشا در كمال نزهت و مفارش بتكلف انداخته غلامان و چاكران ايستاده شيخ آب خواست تا وضو كند غلامى آفتابهاى آورد شيخ دستها از بازو شست و بسيار آب ميريخت قاضى گفت ايشيخ اين چه اسراف است كه ميكنى منصور گفت اى قاضى در آب مباح كه ملك خداوند است و بر جميع موجودات حلال است چون اسراف جايز نيست و اين همه تجمل و سرابستان كه وجوه آن را خداى داند كه از كجا است اسراف باشد يا نه ترا يك وثاق كافيست و يك خدمتكار تمام قاضى از خواب غفلت بيدار شده ترك دنيا كرده روى بعقبى آورد و از اين يك نكته از وادى هلاك بعرصه نجات رسيد
حكايت : ابراهيم ادهم بمجلس وعظ فاضلى درآمده
ديد كه واعظ بر سريرى نشسته و جامهاى قيمتى پوشيده و سرش از كبر و نخوت ممتلى گشته سلام كرد و بنشست و بسم اللّه گفته آغاز كرد كه قوله تعالى
« تَبارَكَ الَّذِي بِيَدِهِ الْمُلْكُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ
الذى خلق العرش و السرى » واعظ گفت اى خراسانى غلط مخوان
الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياةَ
ابراهيم گفت اگر ميدانيكه خداوند ترا به جهت موت آفريده پس چرا اينهمه كبر و خودبينى در سر گرفته واعظ گفت تيرى بجانب من انداختى و آن كارگر آمد از جاى خود برخاسته خرقه درپوشيد .
آنكس كه كند جفت دل انديشه تو * انديشه هرچه هست بر طاق نهد
حكايت : چون ابو حازم لفاف را كه از مشايخ كبار بود وفات رسيد
مريدانش گفتند ما را از سيرت خود اعلام ده تا به تو اقتدا كنيم گفت سى سالست كه بجانب حرام نظر نهانداخته و ارتكاب هيچ امريكه از آن وبالى بروزگار من عايد گردد نكردهام و سى سال شد اعتقاد من آنست كه اگر زمين آهن گردد و آسمان روبين چنان كه نه از زمين نبات رويد و نه از آسمان باران بارد به مقدار پر پشهء در دل من تشويش روزى نيفتد
حكايت : آوردهاند كه شخصى از مريدان حاتم اصم التماس موعظتى نمود
حاتم گفت خود را از چهار چيز نگاه دار اول بايد كه شخصى كه آخر الامر بخشنود كردن او محتاج گردى