مىنمائيد و او را در معصيت تحريص ميكنيد هارون گفت اى عباس خاموش باش كه بدان سبب ترا بهامان خطاب كرد كه مرا بمنزله فرعون ميداند پس فرمود تا هزار مثقال طلا نزد شيخ نهادند گفت من ترا ميگويم كه خصمانرا از خود خوشنود كن آمدهء كه مراد نصيحت من به من رسانى و آن را قبول نكرد
حكايت : آوردهاند كه چون عمر عبد العزيز بخلافت نشست
سالم سندى كه از زهاد روزگار بود و ميان او و عمر محبت بود نزد وى آمده عمر پرسيد كه ايسالم از خلافت من خوشحال شدى يا غمناك جوابداد كه بجهة تو غمناك و بواسطه اخلاء تو خوشحال شدم عمر گفت مرا پندى ده و موعظه گوى سالم گفت در آن باب اطناب كنم يا اختصار عمر گفت « خير الكلام ما قل و دل » سالم گفت كه آدم صفى اللّه را كه برگزيدهء حق و ابو البشر است بيك خوردن گندم از بهشت بيرون كردند عمر گفت كافيست آنچه گفتى حكايت هارون الرشيد بمجلس ابن سماك رفته گفت مرا نصيحتى كن گفت زيانكار آنمرديكه در بهشت مسكنى كه طول آن برابر هفت آسمان و عرض آن برابر هفت زمينست نداشته باشد
حكايت : در تاريخ يمينى مسطور است كه چون سلطانمحمود دار الشفاى غزنين را باتمام رسانيد
دو ركعت نماز گذارد و سجده شكر كرد ديوانهء كه در آنموضع مقيد بود گفت اى محمود اين چه نماز بود كه گذاردى سلطان جوابداد كه اين نماز بجهة آن گذاردم كه خداوند تعالى مرا باتمام اين عمارت توفيق داده ديوانه گفت ايمحمود ديوانه توئى و زنجير در پاى منست از عاقلان بستان و به ديوانگان بده كه خداوند تعالى بلطف خود بيمارانرا شفا دهد محمود از اينسخن خجل و مبهوت شده بيرونرفت
حكايت : آوردهاند كه محمد بن سماك نزد هارون الرشيد آمده او را نصيحتى التماس نمود
محمد گفت چون در خلوت بگناه اشتغال مينمائى در بر وى آشنا و بيگانه مىبندى گفت آرى محمد گفت حالت از دو بيرون نيست يا نميدانى كه آفريدگار شما ميداند اگر چنين است تعزيت خود بدار كه از اهل بيرونى اگر ميدانيكه ميداند چونست كه از مخلوقات شرم ميدارى و از خالق قديم آزرم نميدارى هارون مدهوش شده مضمون اين رباعى بر زبان راند .
با نفس هميشه در نبردم چكنم * وز كردهء خويشتن بدردم چكنم
گيرم كه ز من درگذرانى بكرم * اينحال كه دانيكه چكردم چكنم
حكايت : آوردهاند كه شقيق بلخى در كنار دجله وعظ ميگفت
قافلهء حجاج از خراسان