صدقه ميخواست
حكايت : آوردهاند كه روزى شقيق بن ابراهيم بلخى نزد هرون الرشيد رفت
هرون با او گفت شقيق بن ابراهيم زاهد توئى جوابداد كه شقيق بن ابراهيم منم اما زاهد توئى هارون گفت چگونه زاهد باشم شقيق گفت من ترك دنيا كردهام و نعيم آخرت بر من جلوه مىكند و هنوز نعرهء هل من مزيد ميزنم چگونه زاهد باشم زاهد توئيكه بدنيائى بيمقدار قناعتكردهء ترك جنت مخلد گفته هارون گفت مرا پندى ده شقيق گفت خداوند سبحانه سرائى ترتيب داده كه آن را دوزخ گويند ترا دربان آن منزل كرده و سه چيز به تو كرامت كرده بيت المال و شمشير و تازيانه و فرموده استكه به اين سه چيز خلايق را از دوزخ بازدارى هركه خلاف فرمان حق كند او را بتازيانه تاديب نمائى و هركه بناحق شخصيرا بكشد بشمشير قصاص نمائى و هركه محتاج گردد از بيت المال خرج يوميهء او را مهيا سازى و اگر خلاف فرمان الهى كنى پيشرو دوزخيان باشى هارون گفت زياده كن گفت تو بر مثال چشمه و عمال ديگر بر مثال جويها كه از چشمه جدا شوند اگر چشمه تيره بود همه جويها تيره گردند هارون او را معزز و مكرم داشت
حكايت : آوردهاند كه نوبتى هارون الرشيد نيم شبى با عباس بن يحيى كه از خواص او بود
به خانه فضل بن عياض كه از اكابر مشايخ بود رفته حلقه بر در زد شنيد كه فضل قرآن ميخواند و به اين آيه رسيد كه
« أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ اجْتَرَحُوا السَّيِّئاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ كَالَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ »
يعنى پنداشتند جماعتى كه كارهاى بد ارتكاب نمايند و ايشانرا با جماعتى كه ايمان آوردهاند و عمل صالح كردهاند برابر خواهيم كرد هارون گفت اگر بطلب موعظه آمدهايم اين آيه كافيست عباس دو نوبت ديگر در بكوفت فضل گفت كيست جوابداد كه امير المؤمنين است فضل بر زبان آورد كه او را با من چه كار است عباس گفت در بگشاى كه طاعت او بر تو فريضه است فضل در بگشاده چراغ را بكشت هارون درآمد و بنشست و دست فضل بگرفت فضل گفت دست به اين نرمى چگونه تاب آتش دوزخ تواند آورد آنگاه گفت اى هارون جواب خداوند را آماده باش كه روز قيامت ترا در برابر آحاد مسلمين بدارند تا از تو انصاف طلبدارند هارون گريان شده عباس گفت اى شيخ عنان بگردان كه امير را هلاك كردى فضل گفت خاموش باش اى هامان كه تو و امثال تو در هلاك او سعى