مصادره فرمود و ضياع و عقار من بر آن سبب در معرض تلف آمد چنانچه بخرج اليوم در ماندم جمعى از احباء من گفتند مصلحت تو آنست كه خدمت وزير را بر خود لازم سازى و از ملازمت او به هيچ شغل نپردازى باشد چنان كه بسعى او در اين مهلكه افتادى باهتمام او از اين بليه خلاص يا بى بموجب اشارت دوستان شبوروز در ملازمت وزير بودم چون وزير مرا در ايام عمل با لباسهاى پاكيزه و تمام تكلف ميديد و در اينوقت بواسطه مفلسى جامهاى كثيف ميپوشيدم دانستكه اگر مرا باينحال دسترس بودى باينحال راضى نگشتمى روزى از من سئوال نمود كه پيش از اين ترا با ملبوسات پاكيزه مشاهده ميكردم و در پوشش شرايط تكلف بجاى ميآوردى اكنون چرا دست از خود داشتهء جواب دادم كه اى خداوند روزگار دست از من برداشته است چنانچه بوجوه خرج اليوم درماندهام ابن مقله قلم برداشته هزار دينار بر خزانهدار خود نوشت و هزار دينار بر عمال ولايات به من داده گفت اين مبلغرا بستان و اسباب خود را مرتب گردان تا در باب مهم تو فكرى نمايم آنوجه را گرفته تجملات ساخته ابن مقله مهمات كلى به من حواله نمود چنانچه در اندك روزگارى اضعاف آنچه از من گرفته بود به من رسانيد و هم محمد بن جابر گويد كه در ايام بيكارى با فضل بن سهل به راه ميرفتم در آن اثنا فضل شكايت گونه از دنيا و وضع روزگار بر زبان آورده من اين دو بيت بر زبان آوردم :
صبر است علاج مرد چون كار افتاد * با جور زمان دهر ندارد فرياد
گر با تو نسازد تو مشو رنجه از او * چون وقت رسد بيابى از دهر مراد
فضل اين رباعى را از من ياد گرفته از يكديگر جدا افتاديم بعداز مدتى شنيدم كه او در مرو وزير مأمون شده به خدمت او رفتم چون چشمش بر من افتاد خواند
صبر است علاج مرد چون كار افتاد * ما صبر كرديم تا روزگار بر سر رضا آمد
و همان ساعت فرمود تا پنجاه هزار مثقال طلا به من دادند و گفت بدين مختصر اسباب خود انتظام ده تا بجهة تو مهمى مناسب فكر كنم و بعداز روزى چند مرا عملى فرمود كه از آنجا چندان مال يافتم كه از جملهء اغنيا شدم و ديگر درويشى نديدم اين حكايت را صاحب جامع الحكايات آورده و طرفه آنكه از زمان فضل بن سهل كه وزير مامون بود و ابن مقله كه وزير الراضى باللّه است صد و بيست سال بوده است آيا اين محمد بن جابر در زمان ابن مقله چند سال داشته يا صاحب جامع الحكايات در اسم غلط كرده و بر او