پنجاه درم آورده بعرض رسانيد كه بجهة صالح مسكين مزرعهء چند خريدهام و اين زر از حاصل آنهاست منصور خوشحال شده فرمود كه اين مبلغ را نيز بهاى املاك مصروف دار ابو ايوب هرجا مزرعهء خرابى بود و صاحب از او در رنج بود مبلغى از خداوند آن برشوه گرفته بنام صالح مسكين در قلم مىآورد تا مزارع بسيار خريده به هيچ بلكه ششصد هزار درهم از مردم برشوه ستاند و آن املاك را از سر ايشان بازكرده خراج آنخرابها از ايشان ساقط ساخت خالد برمكى صورت حال دانسته بابو جعفر پيغام فرستاد كه من دروغى بجهة مصالح مسلمانان گفتم و مرا از خدمت خود محروم ساختى اما آنچه ابو ايوب در حق فرزند تو كرده مزارعى كه از جهة او خريده از صد هزار دروغ بدتر است خليفه او را ملاحظه نمايد كه او را هشتصد هزار درم برشوه گرفته است و خرابهء چند كه يكدينار نفع ندارد بجهة صالح ستانده است منصور بعداز تحقيق خالد را طلبيده با ابو ايوب گفت ميخواهم كه املاك صالح را به بينم و به نظر درآورم ابو ايوب گفت ميخواهيكه املاك صالح را ديده ضياع بايد كه حلال باشد ديدن آن بچه كار آيد منصور بانگ بر وى زده گفت آنها را به من بايد نمود آنگاه خالد را همراه آورد بهر مزرعه كه ميرسيد خالد خداوند آن را ميآورد تا در روى ابو ايوب ميگفت كه اينمزرعه را به اين مبلغ بابو ايوب داديم تا از من قبول كرده منصور در خشم شده ابو ايوبرا معزول ساخته مالشرا بگرفت
حكايت : على بن ابو هاشم گفتكه فضل بن سهل و حسن بن سهل را قبل از وزارت مجنون ديدم
كه هر يك زنبيلى داشتند و ما يعرف ايشان در آنجا بود روزى تفحص كردم كه بدانم در آن زنبيلها چيست پيراهنى و ازارى و دو موزه و اسطرلابى بود و بعداز اندك روزگارى ديدم كه وزير مامون شده بودند و هزار شتر باربنه آنها را ميكشيد
حكايت : حسن بن سهل حكايتكرد كه نوبتى او را احمد بن ابيخالد برمكى برد
يحيى او را تعظيم تمامكرده از حالش پرسيد و مهمات او را متقبل شده و چون احمد مراجعت نمود و مجلس خلوت گشت يحيى گفت وقتى حال پدرم بجهة عدم شغل و عمل به بينوائى رسيد و دستتنگى بغايت انجاميد و در سر كار من نيز نقدى نبود و كار به آنجا رسيد كه وجوه اخراجات متعذر شد غلام آمده گفت از دوش باز خدم و جوارى گرسنهاند پدرم گفت بيكى از دو دستار مرا ببازار برده به فروش من ببازار رفته دلتنگ و پريشانحال سير ميكردم