در اين اثنا پدر اين جوان ابو خالد را ديدم كه با كوكبه عظيم از دار الخلافه بيرون آمد و او وزير مهدى عباسى بود چون او را بديدم خدمتكردم و اسب به پهلوى او راندم و صورت احوال پدرم را عرضكردم و تا بدر سراى با او رفاقت كردم و حكايت فروختن دستار تقرير كردم جوابى نگفت و چون وزير بدر خانهء خود فرود آمد بازگشتم بغايت متغير و پريشانحال و با خود گفتم آبروى خود بردى و عجز خود آشكار كردى و مع ذلك اثرى بر آن مترتب نشد و به خانه رفته شرح اين قضيه نزد پدرم فروخواندم گفت خوب نكردى كه سر خود را فاش كردى و كمتر ضرريكه بر آن مترتب شود آنست كه وزير چون ترا مفلس دانست بر تو اعتماد نكرد و ترا بعملى نفرستاد من از اين جهة پريشانتر شدم روز ديگر يكى از جامهاى خود را فروخته اسباب معاش مهيا ساختم و از غايت دلتنگى سوار شده لحظهء طوف بازارها مينمودم ناگاه شخصى به من رسيده گفت وزير ترا ميطلبد چون به خدمت رفتم گفت ديروز شمهء از تنگدستى برادرم را نقل كردى و من نخواستم كه گفتار را بر كردار مقدم سازم اكنون محقرى بجهة تو مهيا ساخته ده هزار خروار غله به اين دو بقال فروختهام و هردو بقال آنجا حاضر بودند و با ايشان قرار دادهام كه شريك ايشان باشى شصت هزار درهم سود آنست سى هزار درهم از تو باشد و سى هزار از ايشان و اگر تو وقت فروختن غلات حاضر باشى تواند بود كه زياده از اين مبلغ حصهء تو خواهد شود من او را دعا كرده با بقالان بيرون آمدم ايشان با من گفتند كه تو مردى بزرگزادهء مناسب تو نيست كه نام غلهفروشى بر خود نهى ما سى هزار درهم از خود به تو نقد دهيم تو مهم فروختن غله بما گذار من سى هزار درم گرفته نزد پدرم بردم و صورت حال تقرير كردم آنگاه يحيى با پسر خود فضل گفت كه ترا بتربيت احمد وصيت كردم زيراكه پدر او را بر من حقى چنين هست يحيى پيوسته احمد را تربيت ميكرد تا بزرگ شده بوزارت مامون رسيد
حكايت : در حبيب السير مسطور است كه فضل بن يحيى برمكى صفات حميدهء سخاوت با شيمهء نامرضيه تكبر و نخوت جمعكرده بود
نوبتى يكى از معارف از او سؤال نمود كه من ايندو امر متناقض در ذات تو مىبينم التماس دارم كه تا در دفع نخوت كوشى زيرا در ذات قصورى و عيبى كه هست همانست فضل گفت من ايندو صفت در ذات عمارة بن حمزه ديدم و در خاطر من جاى گرفته بغايت مستحسن افتاد آنگاه حكايت كرد كه پدرم در