بمصلحت وقت آنسخنان بحضور قيصر گفتم اميدوارم كه سلطان قلم عفو بر جريمهء من كشد سلطان خواجه را در كنار گرفت و گفت ايخواجه گنجايش دارد كه از ما عذرخواهى كنى كلمات درشت تو كه از روى نصيحت است طبع ما را چون شير و شكر خوشگوار ساخت و اعيان روم كه جهة مصالحه همراه بودند دانستند كه آن گرفتار سلطان بوده است سر انگشت بدندان تاسف گرفتند و گفتند « النعمة مجهولة مادامت محصولة فاذا فقدت عرفت »
برده بودى و ودات آمده بود * خود غلط باختهاى كس چكند
همان لحظه به تعبيهء لشكر قيام نموده روى بمحاربه آورد و چون اينخبر بقيصر رسيد بناكام صف نبرد بياراست زيراكه اعتماد بر مصالحه كرده استعداد محاربه نداشت بعد از محاربه عظيم سپاه روم روى بانهزام نهادند سپاه ملك شاه او را تعاقب نموده قيصر را دريافتند و او را اسير كرده نزديك سلطان آوردند حجاب بارگاه سلطنت گفتند كه پيش سلطان زمين بوسه ده قيصر امتناع نموده گفت من نيز مانند او پادشاهم سلطان متوجه قيصر شده گفت كلمهء بگوى قيصر گفت اگر پادشاهى ببخش و اگر قصابى بكش و اگر تاجرى به فروش ملكشاه گفت من پادشاهم قصاب و تاجر نيستم ترا بخشيدم و فرمود تا جامهء پادشاهانه و تاج مرصع بجهة قيصر آوردند و او را در پهلوى خود نشاند و آخر الامر مبلغى خطير برسم خراج قبول نموده رخصت انصراف يافت و در وقت توجه بروم با نظام الملك گفت خدمتى فرماى تا در اتمام آن سعى نمايم خواجه گفت آنقدر زمين از استنبول به من ده كه چرم كاوى بر آن محيط تواند شد قيصر گفت اين معنى بغايت سهلست بخدمتى ديگر اشاره نماى خواجه گفت مطلب من همين بيش نيست قيصر سندى در آنباب نوشته بخاتم خود مهر كرده خواجه فرمود تا وكلاى او چرم كاويرا بمقراض بريدند و با قيصر گفتند كه با وزير شرط كردهاى در استنبول چندين زمين به او دهى كه چرم كاوى بر آن محيط گردد و اكنون اين چرم را بامانت فرستاده از عهدهء شرط خود بيرون آى و چون باستنبول رسيد قاصد خواجه كه چرم را بريده بود حاضر ساخت در ميان شهر موضعى بود كه در قديم الايام عمارت ساخته بودند و خراب شده بود آنچرم را برگرد آن كشيده گفت پادشاه بموجب وعده اين زمين را به من دهد قيصر چون آنصورت مشاهده نمود فرمود تا آنزمين را مساحت كردند پانصد