تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 363

مساهمون:

ص٣٦٣
عقب تو بودند و زرگر هرچند در آنباب مبالغه نموده در انكار نجار اصرار نموده عاقبت زرگر سراسيمه شده بخانهء قاضى رفت و نجار را طلبيده دعوى پسران كرد نجار گفت ايها القاضى پسران زرگر خرس شده‌اند قاضى گفت ايمرد چرا محال ميگوئى نميدانى كه در ملت پيغمبر ما مسخ نسخ گشته نجار بر زبان آورد كه التماس دارم كه بوثاق بنده درآئيد و مشاهده فرمائيد كه من اولاد زرگر را كه خرس شده‌اند حاضر سازم اگر پسر او باشند پدر خود را از بيگانه بازشناسند پس قاضى و عدول محكمه بخانهء نجار رفتند و نجار صورت زرگر را مخفى ساخته خرس‌بچه‌ها را به خدمت قاضى آورد چون چشم خرس‌بچها بزرگر افتاد آنصورترا تصور كرده بجانب او شتافتند و خود را در وى ماليدند و دستش را بوى ميكردند نجار گفت صدق سخن من ظاهر شد قاضى دانست كه در اين قضيه سرى هست لاجرم هيچ نگفته از خانهء نجار بيرون آمد زرگر چونحال چنان ديد آهسته در گوش نجار گفت كه حصهء تو از آن طلاها باقى مانده است نجار گفت اولاد تو نيز زنده است حصه مرا تسليم من نما تا فرزندان ترا حاضر سازم زرگر بالضروره حصه نجار را داده پسران خود را بستد

حكايت : در تواريخ مسطور استكه چون سليمان بن عبد الملك برادر خود مسلمه را بغزاى روم فرستاد

مسلمه قلعهء محاصره نموده مدتى فتح ميسر نشد نوبتى مسلمه سگى سياه بىنشانرا ديد كه بر سر حصار ايستاده بعداز لحظهء همان سگ را ديد كه در لشكرگاه ميگرديد گفت البته راهى بقلعه خواهد بود فرمود تا تفحص نمودند هيچ راهى نيافتند مسلمه فرمود تا پوست بزغاله پر از ارزن كرده آن را بروغن بيالودند و در لشكرگاه انداختند آنسگ آنپوست را كشيده بجانب نقب برد و ارزن در راه ريخته مىشد صباح مسلمه به آن نشانى پى برد در نقب برده حصار را مسخر ساخت .

فصل پنجم از جزو دوم در كفايت و حسن سلوك ايشان

در روضة الصفا مسطور است كه

ركن الدوله مملكت خود را در ميان اولاد قسمت نمود

فارس را بعضد الدوله داد و اصفهانرا با توابع به مؤيد الدوله رى و توابع آن را بفخر - الدوله و بعداز فوت ركن الدوله مؤيد الدوله باستصواب وزير خود صاحب عباد را نزد عضد الدوله فرستاد پيغام داد كه اگر رخصت باشد بنده در مملكتى كه پدر نامزد من كرده دخل كنم عضد الدوله را اين ادب موافق مزاج افتاده او را بعواطف و عنايات مخصوص