را گرفته چهل نفر را كشته باقى را زنده نزد پدر برد و سلطان بسياست ايشان حكم كرده ديگر كسى آنراه را نزد
حكايت : آوردهاند كه در ولايت آذربايجان زرگرى و نجارى بودند كه با يكديگر دوستى داشتند
بعداز مدتى هردو تنگدست شده بجانب روم رفتند و بكليسائى درآمده برياضت و مجاهدت چندگاهى گذرانيده چنانچه نصارى بايشان اعتقاد تمام بهم رسانيده بانفاس تبرك مىجستند نوبتى پادشاه آنديار را مهمى پيش آمده ساكنان كليسا را طلب كرد زرگر و نجار تخلف نمودند و ايشان چون بر اين دو كس اعتماد تمام داشتند در كليسا را نهبستند بعداز غيبت كشيشان بتى را كه از طلاى احمر بود و مقدار دوازده هزار مثقال بود دزديده در موضعى دفن كردند چون كشيشان از پيش پادشاه مراجعت نمودند صنم اعظم را گم يافتند غلغله در ميان ايشان افتاده هركسيرا به آن تهمت ميگرفتند و بنابر اعتقاديكه بزرگر و نجار داشتند بايشان گمان نبردند اما سخن غيبت صنم را با ايشان درميان نهادند ايشان گفتند كسى را قدرت نباشد كه صنم اعظم را تواند دزديد اما شما در خدمت او تقصير مينموديد و او را تنها ميگذاشتيد لاجرم خشم كرده و به آسمان رفت آن ابلهان ايشانرا تصديق نمودند پس زرگر و نجار گفتند صلاح ما نيست كه در ميان شما بمانيم زيرا كه صنم اعظم از شما رنجيده است استعداد سفر كرده روى به وطن نهادند و زر را بيرون بردند و چون بديار خود رسيدند نجار با زرگر گفت كه زرها را تو نگهدار و مرتبه بمرتبه در وجه خرج اليوم ما مصروف ميدار و چون اندك مدتى از اين قضيه بگذشت زرگر طمع در آن طلاها كرده با نجار گفت زرها باتمام رسيد نجار مردى بغايت عاقل بود دانست كه بنزاع آن نقد بدست نتوان آورد لاجرم با زرگر گفت سخن تو راستست و زر براى نثار دوستانست و در ازدياد محبت كوشيده و در خانه خود زيرزمينى كنده و صورت زرگر را از چوب تراشيده و دو خرس بچه بدست آورد و هرروز كه خرسبچگان گرسنه شدندى نجار طعمهء آنها بر كف دست آنصورت ميبست تا خرسبچگان گوشت از كف دست آن صورت ميربودند بنابرين آنخرسبچگان همه روز نظر بسوى آنصورت داشتند روزى نجار زرگر را بضيافت آورد زرگر و پسر خورد خود را همراه آورد و در وقت بيرون رفتن نجار هردو پسر زرگر را گرفته در گوشهء پنهان كرد و چون زرگر به منزل خود رسيد پسرانرا نديده مضطرب شده و بخانهء نجار آمده پسرانرا طلبيده نجار گفت ايشان در