او را به خدمت فرستادم نجاشى آن سخنانرا شنيده و آن اشيا را ديده قلم عفو بر جريدهء جريمهء ابرهه كشيد
حكايت : آوردهاند كه چون يعقوب بن ليث خراسان و كرمان و همدان و فارس و اهواز و خوزستانرا در تصرف آورد
خليفه بغداد معتمد عباسى و برادرش موفق بن متوكل كه راتق و فاتق مهمات خلافت بود و وزير خليفه عبد اللّه بن يحيى همت بر دفع يعقوب مقصور گردانيدند يعقوب از اينحال مخبر شده خواستكه معتمد را بگيرد و ديگريرا خليفه سازد بر اين نيت عزيمت بغداد كرده اركان دولت يعقوب شرط نصيحت بجاى آورده گفتند رفتن ببغداد مصلحت نيست و با خليفه محاربه كردن لايق دولت نه يعقوب التفات به اين سخن نكرده چون خبر توجه يعقوب ببغداد رسيد خليفه با وزير خود گفت كه معارف خراسانكه از حج آمدهاند ايشانرا طلب نماى و با ايشان بگوى كه خليفه نسبت به يعقوب خوب نكرد كه بىالتفاتى آغاز نهاد اينخبر به يعقوب رسيده با خود گفت كه اين سخن دلالت بر ضعف بغداديان مىكند بنابراين مهم خليفه را سهل انگاشته احتياطى كه در ساير حروب مينمود ترك نمود و چون يعقوب بقصر شيرين رسيد با خود گفت كه اين سخن دلالت بر ضعف بغداديانست معتمد بسبب جاسوسان معلوم نمود كه يعقوب از كدام راه خواهد آمد فرمود تا در آنراه نهرى عظيم كندند و اندك آبى در آن نهر جارى ساختند چنان كه گذار از آن ممكن بود تا چون يعقوب و لشكرى از آن گذر كنند بند را بگشايند تا آن نهر غرقاب گردد و معتمد هفتصد غلام گروههانداز داشت كه بضرب گروهه مويرا ميشكافتند فرمود تا گروههاى آهنين ترتيب دادند و كس نزد يعقوب فرستادند كه تو آمدهء تا با خليفه ملاقات كنى فردا بايد كه بدير عاقول آئى تا جمعيت رو نمايد يعقوب را اين سخن موافق افتاده با خود گفت چندانكه خليفه را در صحرا بهبينم فى الفور او را بگيرم و كار بمراد من شود معتمد برادر خود موفق را در مقدمه روانكرده و موسى بن بوقارا در ميسره و داود روائى را جناح مهيا كرد و خود در دير عاقول در قلب بايستاد و با يعقوب گفتند كه خليفه منتظر تست از خدم و حشم جدا شده بر لب حوض عاقول ايستاده است بايد كه تو نيز با خواص خود بيائى چون يعقوب اينخبر شنيد با فوجى از خواص دلاوران كه با ايشان اعتمادى داشت روانشده با خود گفت اين غلامى چند را چه قدرت باشد كه در مقابل من توانند ايستاد ايشانرا چنان بگيرم كه باز تيهورا و چون يعقوب نزديك رسيد محمد بن كثير و حسن بن ابراهيم كه