و مسرور در شهر عدن نزول نموده لشكريانرا بضبط ساير ولايات نامزد كرد و امراى حمير كه منتهز فرصت بودند از كمينگاه بيرون آمده هر فوجى كه بايشان بازخورد از دست تيغشان جان نبرد ازباط چون اينخبر شنيد متوهم شده روى بفرار آورد و چون خبر هزيمت ازباط بنجاشى رسيد ابرهه را با لشكر موفور بيمن فرستاده ذو نواس تاب مقاومت نياورده روى بفرار آورد ابرهه او را تعاقب نموده ذو نواس اسب در دريا انداخت و فرس پارهء شنا كرده عاقبت با ذو نواس غريق بحر فنا شد و ابرهه بيمن استيلا يافته بعد از اندك فرصتى هواى استقلال نموده عصيان با نجاشى اظهار كرده نجاشى ازباط را فرستاده تا او را بپايهء سرير رساند ازباط بيمن آمد ابرهه او را استقبال كرده گفت بچه مهم رنجه شدهاى ازباط جوابداد كه آمدهام تا ترا به حضرت نجاشى برم ابرهه بر زبان آورد كه اگر نيايم گفت با تو محاربه كنم گفت فردا محاربه كنيم اگر غالب آئى هرچه خواهى چنان كن پس روز ديگر هردو سردار مستعد پيكار شدند ابرهه غلامى عفوطنام داشت كه مبارزى بيعديل بود با وى گفت فردا در گوشهء معركه كمين كن چون من از پيش ازباط فرار نمايم و او مرا تعاقب نمايد تو كمين بگشاى و كار او بساز چون ابرهه در مقابل ازباط كه شجاعى صاحب وجود بود تيغى حواله ابرهه كرده و مغفر او را بريده بابروى ابرهه رسيده بشكافت از اينجهت بابرهة الاشرم ملقب شد و ابرهه روى بفرار آورده و ازباط او را تعاقب نموده عفوط كمين بگشاد تيغى چنان بر گردن ازباط زد كه سرش ده گام دور بيفتاد و چون خبر قتل ازباط بنجاشى رسيد سوگند خورد كه تا خاك يمن به زير قدم درنياورم و موى سر ابرهه بدست نگيرم و خونش نريزم مراجعت ننمايم و لشكر جمعكرده عزيمت يمن نمود ابرهه چون طاقت مقاومت پادشاه حبشه نداشت خروارى از خاك يمن بار كرد و فصد كرده خون خود را در شيشه كرد و قدرى از موى خويش با اين اشيا ضم كرد و عفوط را گردن زده سر ويرا برسولى سپرد و عرضه داشتى نوشت مشتمل بر اطاعت و انقياد و فروماندگى در قلم آورد كه چون حضرت پادشاه سوگند خوردهاند كه تا قدم در خاك يمن ننهد و موى سر بنده را گرفته خون نريزد معاودت ننمايد بنده قدرى از خاك يمن و موى سر خود و خون خويش را ارسال داشتم تا بمقتضاى سوگند خويش عمل فرمايند و چون اين بنده را اينقدر خطا نيست كه پادشاه بنفس خود حركت نمايد و ازباط را اين غلام كشته بود و اينمعنى نه بفرمودهء من عمل آمد لاجرم سر
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 356
مساهمون: مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )
ص٣٥٦