تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 354

مساهمون:

ص٣٥٤
آورد كه اهل قبيله بر حركتى چنان اقدام نمودند تبع لشكر جمعكرده روى بيمامه آورد تبع را گفتند در يمامه زنيست زرقانام كه از سى فرسنك هرچه واقع مىشود ميبيند و چون ما را بيند اهل يمامه را خبر دهد تا استعداد نمايند و قلاع را استحكام دهند و غرض ما بحصول نپيوندد تبع گفت علاج اين كار سهلست آنگاه فرمودند هر سوارى درختى از زمين بر كندند و با شاخ و برك در دست گرفته طى مسافت بدانجانب مينمودند و اهل يمامه هرروز زرقا را بر بام قلعه ميفرستادند تا ديده‌بانى كند روزى زرقا گفت درختان مى - بينم كه حركت بجانب ما مىكنند اهل قبيله با وى گفتند كه خيالى بنظرت درآمده و الا درخت در اين حوالى و نواحى نيست روز ديگر زرقا را بر بام قلعه كردند زرقا بعد از امعان نظر گفت اى ياران درختان بسيار به نظر من مىآيد كه از پس سواران مىآيند ارباب قبيله سخن زرقا را اعتبارى نكردند و گفتند در اين حدود درخت نميباشد شايد كه زرقا را غلطى حسى روى نموده باشد روز سوم تبع دررسيد و تيغ در ايشان نهاده حصار يمامه را مسخر كرده فرمود تا هردو ديدهء زرقا را از حدقه بيرون كردند و چون بموجب فرموده عمل نمودند پنداشتى كه گوشت او را بسرمه ممزوج كرده‌اند صورت حال از وى سئوال كردند جواب داد كه از ابتداء تولد تا آن روز روزى دو نوبت سرمه در چشم كشيده‌ام

حكايت : در تاريخ يمن مسطور استكه بعد از فوت الاصفر مرديكه از خاندان ملك نبود استيلا يافته

جور پيش گرفت از آن جمله هر دخترى صاحب جمال كه به شوهر ميدادند مقرر بود كه اول نزد او ميبردند تا بازالهء بكارتش قيام مينمود و بعد از سه روز به خانه شوهرش ميفرستاد و هر پسرى نيكو منظر كه در ديار يمن گمان ميبرد او را بعنف از پدرش ميگرفت و قصرى داشت بسه طبقه چون پسر را نزد او آوردندى درهاى كوشك را استوار كردندى و چون آن مدبر از كار خويش فراغت يافتى سر از دريچهء كوشك بيرونكرده مسواك كردى و ملازمان بدانستندى كه او كار خود ساخته است در قصر بازكردندى و پسر را بيرون بردندى نوبتى گفتند كه در شهر صنعا جوانيست از ابناى ملوك حمير ذونواس‌نام كه صباحت و ملاحت با هم جمعكرده است و چون در مجلس نشيند ماهى است ناكاسته و چون در رفتار آيد سرويست آراسته
گر صورتى چنان بقيامت درآورند * عاشق هزار عذر بگويد گناهرا
آنظالم صفت حسن ذو نواس را شنيده دل از دست بداد و ذو نواس را فرمود تا عوانان
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 354 | مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )